عرفان اسلامى تفسير مصباح الشريعه و مفتاح الحقيقه - انصاريان، حسين - الصفحة ١٥٦ - از حجله عروسى تا بستر شهادت
سربازان مسلمان رفته، در بين آنان تخم اضطراب و نگرانى پاشيد و گفت:
من به محمد گفتم كه از مدينه خارج مشو، ولى او به حرف اشخاص بىفكر و كم ظرفيت از مدينه بيرون شد، چرا شما خود را به دهان يك مرگ حتمى مىاندازيد و به اين ترتيب توانست يك ثلث از ارتش را از رفتن بازدارد و ارتش اسلام تقريبا به هفتصد تن رسيد و رئيس منافقان هم با فراريان از جنگ، راه مدينه را پيش گرفت.
خوب بعد چه شد؟
ديگر چه مىخواهى بشود، به قدرى مؤمنان و مجاهدان الهى، اين گروه پست و منافق ترسو را، مسخره كردند كه رسول اسلام ٦ فرمود: بس است.
خداوند اجر نيكوكاران را بهتر مىداند و از حال كسانى كه از زير بار وظيفه، شانه خالى مىكنند بهتر مىداند و اينها خيال مىكنند با فرار از جنگ در امن خواهند بود ولى از راه سعادت برگشته، به سوى تاريكى مىروند.
اى برادر اسلامى! گفتى كه اكنون ارتش اسلام در شمال شهر خيمه زدهاند، چه وقت حركت خواهند كرد؟
اين طور مذاكره شده كه قبل از سحر حركت كنند، بنا بر اين جز چند دقيقه وقت نيست، بايد هر چه زودتر حركت كرد، مبادا عقب بمانيم.
مردى كه اين گونه با حنظله صحبت كرد با عجله خداحافظى نمود و دوان دوان به سوى جبهه حركت كرد.
حنظله حالتى پيدا كرد كه قلم از شرح آن عاجز است، او مانند مرغ سركنده كه در ميان خون خود دست و پا مىزند به جوش و خروش افتاد!
نمىگويم كه ترديد داشت آيا بماند يا به جنگ برود؟ خير، تصميم خود را از همان لحظه اول گرفته بود، از همان ساعتى كه از رسول خدا ٦ اجازه گرفت، لحظهاى ترديد به او دست نداد اما اكنون اضطرابش از دو چيز است: