بررسي نظريه هاي نجات و مباني مهدويت - ابراهیم آودیچ - الصفحة ٣٦١ - آينده ى جهان اسلام و احياگرى تمدن معنوى يا ويرانگرى
اما اين نظر ساده انديشانه است: نمونه ى ژاپنى تمدن مدرن شرقى دروغى است بزرگ. امروز ژاپن از اقمار تمدن، بلوك صنعتى و هفت كشور امپرياليست اقتصادى جهان است و جزو دو سه اقتصاد بزرگ جهانى; طبق قوانين تجارت بين الملل و مزيت نسبى تمدن غرب عمل مى كند و ميراث فرهنگى خود را به مثابه ماده ى تمدن غربى درآورده است. چنان كه ميراث سنّتى يهودى ـ مسيحى تمدن هاى غربى در درون چرخه هاى انقلاب تكنيكى موج دوم و سوم نابود شده و هويت خود را از دست داده است. كليساى كنونى تفاوتى با مصلاى فرويدى غرب نمى كند و پاپ و كليساى كاتوليك در كنار كليساهاى ديگر در خدمت بسط موج دوم و سوم است.
گذر از اين جهان با اديان مسخ شده ى يهودى ـ مسيحى و آيين هاى اساطيرى شرقى، نقش دوچندانى را براى ما مى طلبد و همتى بزرگ تر از گذشته از ما مى خواهد. زيرا نه فقط بايد چشم چپ خود را بر تماميت تفكر غربى بست، بلكه در چشم راست خود نيز بايد براى درك ماهيت تفكر دينى و شرقى دچار تيرگى و تارى نشد و اگر چنين نشود، همان وضع پريشان ادامه خواهد يافت، در حال كورى چشم چپ به خيال واهى مى پنداريم كه مى توان ديانت و اسلام را در ظرف فنّاورى و دموكراسى ريخت و هم خود مصرف كرد و هم به غرب صادر، اين عين انفعال درمتن ظاهربينى است. غرب حقيقى جز اراده ى معطوف به قدرت و تصرف تكنيكى به قوه ى عقل و تفكر حسابگرنمىشناسد.
اگر از تفكر معنوى نيز سخن مى گويند، صرفاً براى تقويت نفس خوش است. در حقيقت فنّاورى تجسم عينى اراده ى معطوف به قدرت و اراده ى معطوف به قدرت اولين صنعت نفس كوگيتويى دكارت است كه سراسر چهارصد، پانصد ساله ى تاريخ غرب و تمدن غربى، كوس أنا الحقّ و لِمَن المُلكى زده است، و فلسفه ى دكارتى تا فلسفه ى هگلى و نيچه اى، همه در مقام اثبات آن به زبان هاى مختلف متافيزيكى و منطقى بوده اند. فى المثل در ديدگاه نيچه كه غرب با او اعلام بحران، تماميت و پايان تاريخ خود مى كند. مشكل غرب در نيست انگارى اراده ى كنونى انسان غربى است، بايد به ساحت فعال نيست انگارى انتقال يابد، سپس با خاك و زمين و زمان چون دانايان يونانى آشتى كند، به مرتبه ى بازگشت جاويدان همان انتقال يابد، به دوران كودكى باز گردد و تأسيس ارزش هايى فراسوى نيك و بد كنونى كند. البته چنين عالمى در نگاه نيچه خود از تفكر خود بنيادانه ى او نشأت گرفته، در برزخ ميان دايره ى دين و متافيزيك به اين نظر رسيده است.
برخى گمان مى برند ايدئولوژى غرب ليبراليسم است، بخشى از آن در دوره اى كوتاه به سوسياليسم گراييده كه همان ليبراليسم جمعى است، منافع جمع و تأمين اجتماعى را بر منافع فرد ترجيح مى دهد. دموكراسى ليبرال و سوسيال به هر حال به مثابه ايدئولوژى غرب تلقى شده است، براى توضيح آن ها به آثار فلاسفه ى قرن هفده، هجده و نوزده رجوع كرده است، اما به جاى توجه به روح اين ايدئولوژى به ظواهرش نظر كرده اند. چنان كه در اقتصاد و اخلاقيات غربى نيز به همين رويه ى ظاهرى توجه مى شود. آن ها بنابر قاعده ى مشابه سازى، اسلام را هم به صورت ايدئولوژى داراى معادل هايى برابر دموكراسى و ليبراليسم مى گيرند، در حالى كه اساساً شؤون ايدئولوژيك فرهنگ غربى از جمله: دموكراسى، ليبراليسم، آزادى و حقوق بشر به عالمى ديگر باز مى گردد و انعكاس اراده ى معطوف به قدرت فائوستى تمدن غربى است و عالم اسلامى روحاً تناسبى با اين مفاهيم نمى تواند داشته باشد. حقوق بشر و آزادى سال هاست كه در تمدن غربى وسيله ى سيطره و سلطه ى سياسى شده است.
به هر حال با مشابه سازى و يكسان كنندگى و متزلزل كردن ساحت قدس و تلافى دين تا سر حد نوعى ايدئولوژى دنيوى يكى از نخستين توابع تكنيكى ديانت است كه اكنون صد و پنجاه سال است كه از سيد جمال تا دوران اخير در همين مسير راه پيموده ايم، اما اين محال است كه بتوان دين نسخ نيافته ى اسلام را تابع عالم تكنيك كرد و به نام اسلام، در تمدن غرب منحل شد و اسلام را وسيله ى تأسيس ارزش هاى غربى كرد.
تكنيكى شدن دين در غرب، روح ايمانى و فرا عقلانى آن را مى گيرد و همه ى اسطوره هاى خلاف آمد عادت و فراتر از طور عقل را نابود مى كند و جهان را به صورت درختى بى بر و بار و زمين خشك در مى آورد كه در آن نه درخت دين و ايمان مى رويد و نه درخت اسطوره و خرافات. اين دين در حدّ حكم عقل همان دين عصر روشن گرى است. اگر با اين دين اتفاقى جدى در جهان نمى افتد در ديگر سو نيز تعصبات كاذب برانگيخته نمى شود، چنان كه در دوران قاجارى كه آغاز دوره ى تديّن دوم بود، فرقه سازى هاى عجيب و غريب از بهاييت و وهابيت و تا ديانيه و اسماعيليه ى جديد و ... ريشه ى دين را نمى كند و بهانه دست دشمن عقلايى شده نمى دهند.