بررسي نظريه هاي نجات و مباني مهدويت - ابراهیم آودیچ - الصفحة ٣٥٨ -           انتقال دين از تديّن دوم به تديّن اول و اوضاع بحرانى جهان شرق و غرب
انتقال دين از تديّن دوم به تديّن اول و اوضاع بحرانى جهان شرق و غرب
وقتى كه دين به خاستگاه و ريشه هاى خود باز مى گردد و از تديّن دوم به تديّن اول رجوع مى كند، اباحيت و جدايى آن از شؤون تمدنى محو مى شود وافق هاى نو در برابر بشر گشوده مىشود. همين افق ها كه زمانى فرو بسته مانده بود، انفتاح بعد از انسداد و انكشاف بعد از مستورى و فرو بستگى ساحت قدس خود نزاع ها، درگيرى ها و چالش هاى جديد را ايجاد مى كند. حتى قبل از اين رجوع انتظارى و آماده گرانه انسان واپسين عصر مدرن به دين اصيل و غير اباحى غير غربى شد و حضور خلقيات وراى غربى انسان شرقى و تذكر به مراتب باطنى وجود انسان كه روح شرقى همواره روى به آن داشته است اوضاع جهان را در تب و تاب قرار مىدهد و چالش پارسايى مشرق در برابر ناپارسايى مغرب،چالش معنويت اصيل شرق در برابر عرفان غربى شده و هيجان هاى ممسوخ هنرى و ورزشى مدرن و شور و حال مصنوعى ناشى از مصرف مواد توهم زاى صنعتى شده ى تمدن غربى، چالش شريعت شرقى و اسلامى در برابر اباحيت غربى نزاع جدى آينده خواهد بود.
البته ما مى دانيم كه نكبت، فقر، فساد و ارتشا جهان شرقى را در مرز واقعيت فرا گرفته و آن فرا واقعيت و ساحت قدس مشرق زمين پوشيده مانده است و انديشه ى تجددگرايى روشن فكرى دينى كه شكل ممسوخى از فرهنگ دينى ـ غربى را از آغاز تاريخ جديد اسلام حجابى مضاعف بوده است و در عين حال در سير غربى شدن عالم اسلام اخلال كرده اند، بى ترديد انديشه ى سيد جمال، شريعتى، طالقانى و بسيارى ديگر با وجود تمايلات تئوريك مدرن براى تفسير و تأويل اسلام در غربى شدن تام و تمام و تأييد سكولاريسم تمام عيار آن و نزاع اخلاقى ـ سياسى شديد آن ها و تمايل شان به استعمارستيزى خود به نوبه، نوعى تركيبى و اخلاقى از تجدد و مدرنيسم را با دين در يك وضع برزخى فراهم كرده است.
به اعتقاد نگارنده، روشن فكرى دينى ايران از نوع مرحوم شريعتى و مرحوم طالقانى كه به نحوى با اسلام جهادى و ستيزه گر در برابر ارزش هاى پوشالى و دروغين دموكراسى و ليبراليسم پيوند يافته است نيز از فيض روحانى و نفس مؤمنان حقيقى برخوردارند و در مقابل، اصحاب تأويل شيطانى «قبض و بسط» عميقاً به تمدن ممسوخ پايان يافته ى غربى كه در يهوديت و ماسونيت و صهيونيست تبلور يافته، ريشه ى اسلام را مى پوشانند كه نهايتاً جز اخلالى موقت چيزى كسب نخواهند كرد.
تمدن غرب به سخن بسيارى از بزرگان از جمله اشپينگلر پايان يافته است. البته در ديدگاه هانتينگتون و فوكوياما نيز پايان تاريخ با تمدن غرب است، با اين تفاوت كه در ديدگاه اول درگيرى تمدنى آغاز مى شود و طبيعتاً در اين درگيرى از نفوذ تمدن غرب كاسته مى شود و در ديدگاه دوم هيچ افقى از بهبود اوضاع بيش از آن چه در تمدن غرب وقوع اصل كرده است، مشاهده نمى شود كه هر دو به نحوى از پايان تمدن غرب با قدرى نشيب و فراز حكايت مى كنند.