حق اليقين - علامه مجلسى - الصفحة ٥٠٩ - فصل شانزدهم در بيان بعضى از صفات و خصوصيات جهنم و عقوبات آنست
النُّفُوسُ زُوِّجَتْ حضرت باقر عليه السّلام فرموده است و اما اهل بهشت پس ايشان را جفت ميكنند با خيرات حسان و اما اهل جهنم را هر يك از ايشان را جفت ميكنند با شيطانى كه او را گمراه كرده است و حقتعالى فرموده است فَأَنْذَرْتُكُمْ ناراً تَلَظَّى لا يَصْلاها إِلَّا الْأَشْقَى الَّذِي كَذَّبَ وَ تَوَلَّى يعنى پس ترسانيدم شما را از آتشى كه پيوسته افروخته است و زبانه ميكشد ملازم آن آتش نيست مگر شقىترين مردم آن كس كه تكذيب كرد پيغمبران را و پشت گردانيد بر حق- و از على بن ابراهيم از حضرت صادق عليه السّلام مروى است در تفسير اين آيات كه در جهنم وادئى هست و در آن وادى آتشى هست كه نميسوزد بآن آتش و ملازم آن نميباشد مگر شقىترين مردم كه عمر است كه تكذيب كرد رسول خدا را در ولايت على عليه السّلام و پشت گردانيد از ولايت او و قبول نكرد بعد از آن فرمود كه آتشها بعضى از بعضى پستتر است و آتش اين وادى مخصوص ناصبيان و دشمنان اهل بيت است و مؤيد اين است آنكه شيخ مفيد در كتاب اختصاص از حضرت صادق عليه السّلام روايت كرده است كه حضرت امير المؤمنين عليه السّلام فرمود كه روزى بيرون رفتم به پشت كوفه و قنبر در پيش روى من راه ميرفت ناگاه ابليس پيدا شد گفتم من باو كه عجب پير گمراه شقى هستى تو گفت چرا اين را ميگوئى يا امير المؤمنين عليه السّلام بخدا سوگند ترا حديثى نقل كنم از خودم و از خداوند عز و جل و در ما بين ما ثالثى نبود بدرستى كه چون مرا بزمين فرستاد خدا بسبب آن خطائى كه كردم چون بآسمان چهارم رسيدم ندا كردم كه الهى و سيدى گمان ندارم كه از من شقىتر خلقى آفريده باشى حقتعالى وحى فرمود بسوى من كه بلكه آفريدهام خلقى را كه از تو شقىتر است برو بسوى خازن جهنم تا صورت او را و جاى او را بتو بنمايد رفتم بسوى مالك و گفتم خداوند تو را سلام ميرساند و ميفرمايد كه بمن بنماى كسى را كه از من شقىتر است مالك مرا برد بسوى جهنم و سرپوش بالاى جهنم را برداشت آتشى سياه بيرون آمد كه گمان كردم كه مرا و مالك را خواهد خورد مالك بآن گفت كه ساكن شو ساكن شد پس مرا برد بطبقه دويم آتشى بيرون آمد از آن سياهتر و گرمتر پس گفت ساكن شو ساكن شد و همچنين بهر مرتبهاى كه ميبرد از مرتبه سابق تيرهتر و گرمتر بود تا بطبقه هفتم برد آتشى از آن بيرون آمد كه گمان كردم كه مرا و مالك را و جميع آنچه خدا آفريده است خواهد سوخت پس دست بر ديدههاى خود گذاشتم و گفتم اى مالك امر كن او را كه سرد و ساكن شود و الا ميميرم مالك گفت تو نه خواهى مرد تا وقت معلوم پس صورت دو مرد را ديدم كه در گردن ايشان زنجيرهاى آتش بود و ايشان را بجانب بالا آويخته بودند و بر سر آنها گروهى ايستاده بودند و گرزهاى آتش در دست داشتند و بر سر ايشان ميزدند گفتم مالك اينها كيستند گفت مگر نه