حق اليقين - علامه مجلسى - الصفحة ٤١٠ - فائده ثالثه در بيان محل روح است و جسد مثالى در عالم برزخ
سرخى و لطافت كه هرگز نديده بودم چيزى نيكوتر و خوشنماتر از آن شراب در ميان شير و آب گفتم فداى تو شوم اين نهر از كجا بيرون مىآيد و مجراى آن از كجاست حضرت فرمود كه اينها چشمههائى است كه خدا در قرآن فرموده است كه در بهشت ميباشد چشمهاى از شير و چشمهاى از آب و چشمهاى از شراب در اين نهر جارى ميشود و در كنار اين نهر ديدم درختان بود و در ميان هر درختى حوريهاى بود و موها بر سر آنها آويخته بود كه هرگز بآن خوبى موئى نديده بودم و در دست هر يك آنيهاى بود كه هرگز بآن خوبى ظرفى نديده بودم و از ظرفهاى دنيا نبود پس حضرت نزديك يكى از آن حوريان رفت و اشاره نمود كه آب بده ديدم كه آن حوريه خم شد كه از نهرها بردارد درخت نيز با او خم شد و ظرف را از آن نهر پر كرد بدست حضرت داد و بياشاميد و باز آنيه را باو داد و اشاره فرمود كه باز پر كند او با درخت خم شد و بار ديگر پر كرد و بحضرت داد و حضرت بمن شفقت فرمود و بياشاميدم كه هرگز شرابى بآن نرمى و لطافت و لذت نچشيده بودم و رايحه آن بوى مشك بود و چون در كاسه نظر كردم هر سه لون شراب در آن ظرف بود گفتم فداى تو شوم مثل آنچه امروز ديدم هرگز نديده بودم و تا كنون گمان نميكردم كه چنين چيزى مىتواند بود حضرت فرمود كه اين كمتر چيزى است كه حقتعالى براى شيعيان ما مهيا گردانيده است مؤمن چون از دنيا ميرود روحش را بسوى اين نهرها مىآورند و در باغستانهاى آن مىچرد و از شرابهاى آن مىآشامد و دشمن ما چون وفات مىيابد روحش را مىبرند بوادى برهوت و در عذاب هميشه ميباشد و از زقوم آن باو ميخورانند و از حميم در حلقش ميكنند پس پناه بريد بخدا از آن وادى و ابن قولويه در كامل الزيارة از عبد اللّه بكر روايت كرده است كه با حضرت صادق عليه السّلام رفيق بودم از مدينه تا مكه پس در منزلى فرود آمديم كه آن را عسفان مىگفتند پس گذشتيم بكوه سياه موحشى از چپ راه گفتم يا بن رسول اللّه چه بسيار وحشت دارد اين كوه در اين راه كوه موحشى مثل اين نديدهام حضرت فرمود اى پسر بكر ميدانى كه اين چه كوهيست گفتم نه فرمود اين كوهى است كه آن را كمد مىگويند و آن در وادى از واديهاى جهنم واقع است و در اين كوه ميباشد كشندگان پدرم حسين عليه السّلام خدا ايشان را در اينجا سپرده است و از زير ايشان جارى مىشود جميع نهرهاى جهنم از غسلين و صديد و حميم و آنچه بيرون مىآيد از جب حزن و از فلق و از اثام و از طينت خبال و از جهنم و از لظى و از حطمه و از سقر و از جحيم و از هاويه و از سعير و در هيچوقت از اين كوه نگذشتم مگر آنكه عمر و أبو بكر را ميبينم كه استغاثه ميكنند بسوى من و نظر ميكنم بسوى قاتلان پدرم پس به ابو بكر و عمر مىگويم كه ايشان آنچه كردند بسبب اسبابى