حق اليقين - علامه مجلسى - الصفحة ٣٦٥ - هشتم - إنا لننصر رسلنا و الذين آمنوا في الحياة الدنيا و يوم يقوم الأشهاد
را غصب ميكنند پس عمر صدا زد كه حرفهاى احمقانه زنان را بگذار كه خدا پيغمبرى و امامت را هر دو بشما نداده است پس عمر تازيانهاى زد و دست مرا شكست و در بر شكم من زد و فرزند محسن نام ششماهه از من سقط شد و من فرياد ميكردم كه وا أبتاه وا رسول اللّه دختر تو فاطمه را دروغگو مىنامند و تازيانه بر او ميزنند و فرزندش را شهيد مىكنند و خواستم كه گيسو بگشايم امير المؤمنين دويد و مرا بسينه خود چسبانيد و گفت اى دختر رسول خدا پدرت رحمت عالميان بود بخدا سوگند ميدهم تو را كه مقنعه از سر نگشائى و سر بآسمان بلند نكنى و اللّه كه اگر بكنى يك جنبنده در زمين و يك پرنده در هوا نميماند پس برگشتم و از آن درد و آزار شهيد شدم پس حضرت امير المؤمنين عليه السّلام شكايت كند كه چندين شب با حسنين بخانه مهاجر و انصار رفتم از آنهائى كه تو مكرر بيعت خلافت مرا از ايشان گرفته بودى و از ايشان طلب يارى كردم و همه وعده يارى كردند و چون صبح شد هيچكس بيارى من نيامد و بسى محنتها از ايشان كشيدم و قصه من مثل قصه هارون بود در ميان بنى اسرائيل كه با موسى گفت كه اى فرزند مادر من بدرستى كه قوم تو مرا ضعيف گردانيدند و نزديك بود كه مرا بكشند پس صبر كردم از براى خدا و آزار چند كشيدم كه هيچ وصى پيغمبرى از امت او مثل آن نكشيده تا آنكه مرا شهيد كردند بضربت عبد الرحمن بن ملجم پس حضرت امام حسن عليه السّلام برخيزد و گويد كه اى جد چون خبر شهادت پدرم بمعاويه رسيد زياد ولد الزنا را با صد و پنجاه هزار كس بجانب كوفه فرستاد كه من و برادرم حسين و ساير برادران و اهالى مرا بگيرند تا بيعت كنيم با معاويه و هر كه قبول نكند گردنش را بزند و سرش را براى معاويه بفرستد پس من بمسجد رفتم و خطبه خواندم و مردم را نصيحت كردم و ايشان را بجنگ معاويه خواندم بغير از بيست كس كسى جواب مرا نگفت پس رو بآسمان كردم و گفتم خداوندا تو گواه باش كه ايشان را دعوت كردم و از عذاب تو ترسانيدم و امر و نهى كردم و ايشان مرا يارى نكردند و در فرمانبردارى تو و من مقصر شدند خداوندا تو بفرست بر ايشان بلا و عذاب خود را پس از منبر بزير آمدم و ايشان را واگذاشتم و بجانب مدينه روان شدم پس آمدند بنزد من و گفتند اينك معاويه لشكرها بانبار و كوفه فرستاده است و مسلمانان را غارت كردهاند و زنان و اطفال بىگناه را كشتهاند بيا تا با ايشان جهاد كنيم پس گفتم بايشان كه شما را وفائى نيست و جمعى با ايشان فرستادم و گفتم كه بنزد معاويه خواهيد رفت و بيعت مرا خواهيد شكست و مرا مضطر خواهيد كرد كه با معاويه صلح كنم آخر نشد مگر آنچه من ايشان را خبر داده بودم پس برخيزد امام شهيد حسين بن على ع