حق اليقين - علامه مجلسى - الصفحة ٤٠٩ - فائده ثالثه در بيان محل روح است و جسد مثالى در عالم برزخ
در آنجا خواهد بود و ارواح كفار بعد از مردن جمع مىشوند در حضرموت يمن و كلينى بچندين سند روايت كرده است از حضرت صادق عليه السّلام كه حضرت رسول صلّى اللّه عليه و آله و سلّم و حضرت امير المؤمنين (ع) فرمودند كه بدترين آبها در روى زمين برهوتست و آن وادئيست در حضرموت كه ارواح كفار را در آنجا عذاب ميكنند ايضا از حضرت صادق (ع) منقول است كه در عقب يمن وادى ايست كه آن را وادى برهوت ميگويند و در آن وادى نمىباشد مگر مارها و عقربهاى سياه و از جمله مرغها مگر بوم و در آن وادى چاهى هست كه آن را بلهوت ميگويند و در هر بامداد و پسين ارواح مشركان را بآنجا ميبرند و از آب صديد در حلق ايشان ميكنند و ايضا بسند موثق منقولست كه اعرابى بخدمت حضرت امام محمد باقر (ع) آمد حضرت فرمود از كجا مىآئى اى اعرابى گفت از احقاف قوم عاد و در آنجا وادئى ديدم تاريك كه قعرش را نمىتوان ديد و در آنجا بوم و هام و جغد بسيار هست حضرت فرمود ميدانى آن وادى چيست گفت نه و اللّه نميدانم فرمود برهوت است كه روح هر كافرى در آنجا است و على بن ابراهيم بسند معتبر از آن حضرت روايت كرده است كه گفت مردى آمد بخدمت حضرت رسول و گفت يا رسول اللّه من امرى عظيم ديدم فرمود چه ديدى گفت بيمارى داشتم و از براى او وصف كردند آبى از چاه احقاف كه مردم از براى شفا برمىدارند در برهوت پس مهيا شدم و با خود مشكى و قدحى برداشتم كه از آن قدح آب در آن مشك بريزم ناگاه ديدم كه از ميان هوا چيزى مانند زنجير بزير آمد و گفت اى مرد مرا آب بده كه در همين ساعت ميميرم چون سر بلند كردم كه قدح آب را باو بدهم ديدم كه مردى است و زنجير در گردن اوست چون خواستم قدح را باو بدهم او را كشيدند نزديك قرص آفتاب پس چون رفتم آب بردارم بار ديگر آمد و ميگفت العطش العطش مرا آب بده كه در اين ساعت ميميرم چون قدح را بلند كردم باز كشيده شد تا بقرص آفتاب سه مرتبه چنين شد و سر مشك را بستم و باو آب ندادم حضرت رسول صلّى اللّه عليه و آله و سلّم فرمود كه آن قابيل پسر آدم عليه السّلام است كه برادر خود را كشت و اين عذاب اوست تا روز قيامت و در بصائر الدرجات از عبد اللّه بن سنان منقولست كه گفت از حضرت صادق عليه السّلام سؤال كردم از حوض كوثر فرمود كه وسعت آن از ما بين بصراى شامست تا صنعاى يمن ميخواهى آن را ببينى گفتم بلى فداى تو شوم پس حضرت دست مرا گرفت و از مدينه بيرون برد پس پا را بر زمين زد نهرى پيدا شد كه دو طرف آن را نميتوانست ديد مگر موضعى كه من و آن حضرت در آنجا ايستاده بوديم كه مانند جزيرهاى بود و نهرى در نظر من آمد كه از يك طرف آن آبى بود ميرفت از برف سفيدتر و از يك طرف ديگر شيرى ميرفت از برف سفيدتر و از ميان اينها شرابى ميرفت مانند ياقوت در