درسنامه مهدویت - سلیمیان، خدامراد - الصفحة ١٤٤ - ١ دوران زندگى با امام عسكرى عليه السّلام(٢٥٥-٢٦٠ ق)
كردم:«براى اشتياقى كه به شما داشتم».فرمود:«پس دربان ما باش».من همراه خادمان،در خانه حضرت بودم،گاهى مىرفتم.هرچه احتياج داشتند از بازار مىخريدم و زمانى كه مردها در خانه بودند،بدون اجازه وارد مىشدم.
روزى[بدون اجازه]بر حضرت وارد شدم و او در اتاق مردها بود.ناگاه در اتاق حركت كرد و صدايى شنيدم؛پس فرياد زد:«بايست،حركت مكن».من جرأت درآمدن و بيرون رفتن نداشتم؛پس كنيزى كه چيز سرپوشيدهاى همراه داشت.از نزدم گذشت.آنگاه مرا صدا زد كه درآى.وارد شدم.كنيز را هم صدا زد.كنيز نزد حضرت بازگشت.حضرت به او فرمود:«از آنچه همراه دارى روپوش بردار».كنيز از روى كودكى سفيد و نيكوروى پرده برداشت و خود حضرت روى شكم كودك را باز كرد.ديدم مويى سبز كه به سياهى آميخته بود از زير گلو تا نافش روييده است.پس فرمود:«اين است صاحب شما»و به كنيز امر فرمود كه او را ببرد.پس من آن كودك را نديدم،تا امام عسكرى عليه السّلام وفات كرد. [١]
نه فقط بستگان نزديك و خدمتگزاران بيت امامت،آن حضرت را در سامرا و در خانه امام عسكرى عليه السّلام ديدهاند كه بسيارى از ياران و برگزيدگان اصحاب امام به شرف ديدار آن جمال چون آفتاب نايل شدهاند كه همگى از زندگى امام مهدى عجّل اللّه تعالى فرجه الشريف در كنار پدر در سامرا حكايت دارد.
«يعقوب بن منقوش»گويد:
بر امام عسكرى عليه السّلام وارد شدم و او بر سكويى در سرا نشسته بود و سمت راست او اتاقى بود كه پردههاى آن آويخته بود.گفتم:«اى آقاى من!صاحب الامر كيست؟»فرمود:«پرده را بردار».پرده را بالا زدم؛پسر بچهاى به قامت پنج وجب بيرون آمد،با پيشانى درخشان و رويى سپيد و چشمانى درافشان و دو كتف ستبر و دو زانوى برگشته.خالى بر گونه راستش و گيسوانى بر سرش بود.آمد و بر زانوى پدرش ابو محمد نشست.آنگاه به من فرمود:«اين،
[١] .شيخ كلينى،كافى،ترجمه سيّد جواد مصطفوى،ج ٢،ص ١١٩.