الاحتجاج - ترجمه جعفری - الطبرسي، أبو منصور - الصفحة ١٥ - احتجاج امام حسن عليه السّلام در حضور معاويه با جماعتى كه منكر فضل او و پدر بزرگوارش عليه السّلام بودند
و از كدامشان معذورى ؟ و اين را بدان كه اگر من از اين اجتماعشان با خبر بودم به تعدادشان از بنى هاشم مىآوردم ، هر چند كه ايشان با تمام جمعشان از من ترسانترند ، زيرا خداوند در حال و آينده سرپرست و ولىّ من است پس ايشان را رخصت ده تا سخن آغاز كنند و من هم گوش مىدهم ، و لا حول و لا قوّة إلَّا با لله العليّ العظيم ) * پس ابتدا عمرو بن عثمان بن عفّان شروع به سخن كرده و گفت : رضا ندارم همچو امروز پس از قتل خليفه عثمان بن عفّان فردى از قبيلهء بنى عبد المطَّلب بر روى زمين باقى مانده باشد ، حال اينكه او خواهرزادهء اينان بود ، و منزلتش در اسلام افضل همه بود و در شرافت اختصاص به رسول خدا داشت ، اى بدا به اين كرامت الهى ! تا اينكه خون او را - از سر كينه و فتنه گرى و حسد و طلب آنچه أهل آن نبودند - ريختند ، با اينكه سابقه و منزلت او در نزد خدا و رسول و اسلام بر هيچ كس پوشيده نبود ، واى بر خوارى و بىگناهى او ! كه حسن و ساير افراد بنى عبد المطَّلب زنده بر روى زمين باشند و عثمان بخون خود رنگين و دفين باشد ، با اينكه ما دعوى نوزده خون ديگر از بزرگان بنى اميّه از كشته شدگان جنگ بدر بر شما بنى عبد المطَّلب داريم .
سپس عمرو عاص پس از حمد و ثناى الهى گفت : پسر أبو تراب ! ما بدنبالت فرستاديم