الاحتجاج - ترجمه جعفری - الطبرسي، أبو منصور - الصفحة ٥٧٧ - احتجاج حضرت حجّت امام قائم ، مهدى منتظر ، صاحب الزّمان - صلوات الله عليه و على آبائه الطَّاهرين
با آن حضرت بيعت كردند ، ولى چون تيرشان به سنگ خورد و از رسيدن به ولايت نوميد شدند بيعت او را شكسته و بر آن حضرت شورش كردند ، تا عاقبت كارشان به همان جا ختم شد كه سرانجام هر عهدشكنى است .
سپس مولايمان امام عسكرىّ عليه السّلام براى نماز خود برخاست و همراهش حضرت قائم عليه السّلام نيز بلند شدند ، و من نيز از نزد آن دو بزرگوار خارج شده و در جستجوى احمد ابن اسحاق برآمدم ، ناگاه او با چشمى گريان با من روبرو شد ، به او گفتم : چرا تأخير كردى و چه چيز تو را به گريه انداخته ؟
گفت : آن جامه اى كه مولايم مطالبه اش نمود را گم كردهام . گفتم : مشكلى نيست ، خودت به آن حضرت خبر بده .
او نيز بر امام عليه السّلام وارد شد و با چهره اى خندان بيرون آمد در حالى كه بر محمّد و أهل بيت او صلوات مىفرستاد ، گفتم : چه خبر ؟ گفت : آن جامه را بصورت باز و گشاده زير دو قدم مبارك مولايم ديدم كه بر آن نماز مىگزارد .
سعد گويد : بر اين مطلب حمد و ثناى الهى را بجا آورديم ، و از آن روز به بعد چندين بار در منزل خدمت مولايمان رسيديم ولى آن پسر بچّه را نزد او نديديم ، و چون روز