الاحتجاج - ترجمه جعفری - الطبرسي، أبو منصور - الصفحة ٥٧٩ - احتجاج حضرت حجّت امام قائم ، مهدى منتظر ، صاحب الزّمان - صلوات الله عليه و على آبائه الطَّاهرين
آن حضرت نيز دست مباركش را به زير بساط برد و سيزده درهم بيرون آورده و فرمود :
اين را بگير و آن را جز براى خودت خرج نكن كه خواسته ات را از دست نخواهى داد ، و خداى تعالى پاداش نيكوكاران را ضايع نمىكند .
سعد گفت : وقتى از خدمت آن حضرت مرخص شديم در راه بازگشت سه فرسخ مانده به شهر حلوان احمد تب كرد ، و شدّت بيمارى به حدّى رسيد كه از ادامهء حيات نااميد گشت ، چون به شهر حلوان رسيديم و در يكى از كاروانسراهاى آن مستقر شديم احمد در پى يكى از همشهريانش كه ساكن آنجا بود فرستاد ، سپس گفت : يك امشبى از نزد من بيرون رويد و مرا تنها گذاريد ! ما نيز از نزدش بيرون آمديم و هر يك به خوابگاه خود رفتيم .
سعد گفت : حوالى صبح انديشه اى مرا از خواب بيدار ساخته و دو چشمم را باز كردم ، ناگاه ديدم « كافور » خدمتكار امام أبو محمّد حسن عسكرىّ عليه السّلام است و مىگويد : « خدا در اين مصيبت به شما جزاى خير دهد و مصيبت شما را به خوبى جبران فرمايد ما از غسل و تكفين دوست شما فارغ شديم ، پس براى دفن او از جاى برخيزيد