راه رشد - دهقان، اكبر - الصفحة ١٣٠ - حقيقت عقل
مفهوم عقل
عقل در اصل ازعِقال به معنى طنابى است كه بر پاى شتر مىبندند تا حركت نكند و از آنجا كه نيروى خرد، انسان را از كارهاى ناهنجار باز مىدارد اين واژه بر آن اطلاق شده است[١]. لذا پيامبر گرامى اسلام در معناى عقل چنين مىفرمايد: «ان العقل عقال من الجهل و النفس مثل اخبث الدواب فان لم تعقل حارت فالعقل عقال من الجهل»[٢] تحقيقاً كه عقل بازدارنده انسان است از نادانى و نفس انسان مانند خبيثترين حيوانات است كه اگر عقال نشود و بند نگردد هلاك مىشود.
بعضى عقل را به معناى (حجر) و منع تفسير كردهاند و بعضى ديگر عقل را به معناى علم به صفات اشيا از حسن و قبح كمال و نقصان دانستهاند. مجمع البحرين در تفسير عاقل گويد: او كسى است كه مىتواند نفس خود را كنترل كند واز هوا وهوس بازدارد. ممكن است بگوييم: ريشه اصلى همان منع و بازداشتن است و لذا هنگامى كه زبان كسى بند بيايد عرب مىگويد «اعتقل لسانه» وبه (ديه) نيز عقل گويند چرا كه جلو خونريزى بيشتر را مىگيرد و (عقيله) به زنى گفته مىشود كه داراى عفت و حجاب و پاكدامنى است.
حقيقت عقل
مرحوم علامه طباطبايى مى گويد: اصل در معناى عقل، بستن و نگه داشتن است و به اين مناسبت ادراكى كه انسان به آن دل مىبندد و چيزى را به آن درك مىكند عقل ناميده مىشود و همچنين است قوهاى كه گفته مىشود يكى از
[١] - مفردات راغب، لسان العرب
[٢] - بحارالانوار، ج ١، ص ٩٩- ١٠٠