عرفان اسلامى تفسير مصباح الشريعه و مفتاح الحقيقه - انصاريان، حسين - الصفحة ١٥٥ - از حجله عروسى تا بستر شهادت
- چرا خبر دارم ولى مىپرسم وضع چگونه است و قشون كجا بايد بروند و شما به كجا رهسپاريد؟
مقصودت از اين سؤال چيست؟ من هم مسلمانم و مىخواهم به ارتش اسلام ملحق شوم.
چطور، هنوز از منزل بيرون نيامدهاى، همه حركت كرده و رفتهاند و من آخرين آنها هستم كه بايد به سرعت حركت كنم، مبادا عقب بمانم.
خدا تو را اجر دهد، من هم عازم آمدنم، ولى شب گذشته به اجازه رسول الله ٦ جريان زفاف خود را طى كردم و حالا از تو خواهش مىكنم وضع را برايم تشريح كنى، تا من هم به شما ملحق شوم.
به به! عجب همتى، بسيار خوب، حالا كه تو اين قدر مؤمن هستى به تو مىگويم و از خدا خواهانم تو را توفيق جهاد مرحمت كند.
ديشب، ارتش اسلام به سرپرستى حضرت رسول اكرم ٦ در حالى كه به سه دسته مهاجر و اوس و خزرجى قسمت شده بودند به شكل ستون به طرف شمال حومه شهر رفته، آنجا را دور زدهاند و چند نفرى كه عقب ماندهاند در ساعات مختلف شب به آنها پيوستهاند.
در موقع خروج از ديوارهاى شهر، عبدالله بن ابى سلول آن رئيس منافقان با ششصد نفر يهودى در حين خروج از شهر، خدمت رسول اسلام ٦ رسيد و پيشنهاد كرد به همراهى مسلمانان به جنگ بيايد، ولى حضرت از آنها تشكر كرد و فرمود: كمك خدا براى من كافى است.
عجب!! آرى، خداوند به رسول خود وحى كرده بود كه اينان به قصد تخريب و خيانت اين پيشنهاد را كردهاند و حضرت نيز خوب جلوى آنان را گرفت.
اما رئيس منافقان از اين مسئله كه آن را توهينى تلقى كرد، برآشفت و به طرف