الغیبة للنعمانی ت غفاری - النعماني، مترجم محمد جواد غفاري - الصفحة ١٤٢ - رواياتى از كتاب سليم بن قيس هلالى
صادق ٧ است- كه گفت: هنگامى كه رسول خدا ٦ رحلت فرمود يكى از فرزندان داود كه دين يهودى داشت وارد مدينه شد و ديد كوچهها خلوت است، از يكى از مردم مدينه پرسيد: چرا وضع شما اين گونه است؟ به او پاسخ داده شد: رسول خدا ٦ وفات يافته است، مرد داودىّ (كه از اولاد داود بود) گفت: آه بلى او در همان روزى كه در كتاب ما آمده از دنيا رفته است، سپس گفت: پس مردم كجا هستند؟ به او جواب داده شد كه در مسجد هستند، پس به مسجد آمد، در آن هنگام ابو بكر و عمر و عثمان و عبد الرّحمن بن عوف و ابو عبيده جرّاح و ساير مردم آنجا بودند، و مسجد از آنان پر و جا بر ايشان تنگ شده بود، پس گفت راه را باز كنيد تا من داخل شوم و مرا به سوى آن كسى كه پيامبر شما جانشين خود قرار داده راهنمائى كنيد، پس او را به پيش أبو بكر راهنمائى كردند و او به ابو بكر گفت: من از فرزندان داود نبىّ و بر دين يهود هستم آمدهام كه از تو چهار مطلب را بپرسم، پس اگر مرا از آنها آگاه ساختى اسلام مىآورم، به او گفتند: اندكى منتظر باش. آنگاه امير المؤمنين علىّ ٧ از يكى از درهاى مسجد پديدار شد. پس به مرد يهودى گفتند: نزد آن جوان برو، آن مرد برخاست و به طرف علىّ ٧ رفت و وقتى نزديك رسيد به او گفت: آيا تو علىّ بن أبي طالب هستى؟ و علىّ ٧ به او پاسخ داد: تو فرزند فلان پسر فلانى فرزند داود هستى؟ مرد گفت: آرى، پس حضرت