حقايقى مهم پيرامون قرآن كريم - عاملى، جعفر مرتضى؛ مترجم سيد حسن اسلامي - الصفحة ٣٠ - دليل دوم «دقت نظر و تحقيق»
تحريف، مستلزم دور است؛ زيرا كه ممكن است خود اين آيه تحريف شده باشد.
جواب: تمام افراد و علما، اجماع دارند بر عدم تحريف اين آيه، علاوه بر آن كسانى كه ادعاى تحريف قرآن را دارند موارد تحريف را به زعم خود ذكر كردهاند و اين آيه جزو آن موارد نيست.
دليل دوّم: «دقت نظر و تحقيق»:
يكى ديگر از دلايل عدم تحريف قرآن اهتمامى بود كه براى حفظ قرآن به كار مىرفت. انگيزههاى زيادى فراهم آمده بود تا قرآن حفظ شود و حتى يك واو آن، كم يا زياد نگردد كافى است ذكر كنيم كه عثمان جرأت نكرد تا يك آيه منسوخ را حذف كند و در پاسخ درخواست ابن زبير در اين باره گفت كه: او نمىخواهد چيزى از جاى خود تغيير دهد[١].
شايد اين پاسخ عثمان پس از موضع سخت و امتحان دشوارى است كه دچارش شده بود عثمان هنگامى كه اصرار بر حذف «واو» از آيه كنز: «و» الَّذِينَ يَكْنِزُونَ الذَّهَبَ وَ الْفِضَّةَ وَ لا يُنْفِقُونَها فِي سَبِيلِ اللَّهِ فَبَشِّرْهُمْ بِعَذابٍ أَلِيمٍ[٢] داشت تا آن كه اين آيه صفت باشد براى اهل كتاب و شامل مسلمين نگردد ابى بن كعب- صحابى معروف- به شدت به مخالفت برخاست و عثمان را تهديد كرد كه اگر «واو» را حذف كند شمشيرش را بر دوش خواهد گذاشت. و عثمان ناچار شد از نظر خود بازگردد[٣].
و هنگامى كه عمر خواست از اين قسمت آيه: وَ الَّذِينَ اتَّبَعُوهُمْ بِإِحْسانٍ[٤] «واو» را حذف كند- شايد به اين منظور كه از منزلت انصار كاسته و منزلت مهاجرين را بالا ببرد- مورد اعتراض «زيد بن ثابت» قرار گرفت و «ابى بن كعب» هم زيد را تأييد كرد. لذا عمر نتوانست به مقصود خود نايل گردد[٥] همچنان كه عمر جرأت نكرد آيه رجم را- كه
[١] صحيح بخارى، ج ٣، ص ٧٠. تفسير الميزان، ج ١٢، ص ١٢٤. مباحث فى علوم القرآن، ص ١٤٠ هر دو به نقل از: بخارى. و الاتقان، ج ١، ص ٦٠.
[٢] سوره توبه، آيه ٣٤.
[٣] الدر المنثور، ج ٣، ص ٢٣٢. تفسير الميزان، ج ٩، ص ٢٥٦ و ابو ذر، مسلمان يا سوسياليست، ص ٤٢.
[٤] سوره توبه، آيه ١٠٠.
[٥] الدر المنثور، ج ٣، ص ٢٦٩. به نقل از: عبيد در فضائلش، سنيد، ابن جرير، ابن المنذر و ابن مردويه. كنز العمال، ج ٢، ص ٣٧٩ و ٣٨٠ و ٣٨٥ به نقل از: اكثر افراد بالا و از حاكم و ابى الشيخ در تفسيرش.
تاريخ القرآن زنجانى، ص ٣٦. مقدمه تفسير البرهان، ص ٤٢. و التمهيد فى علوم القرآن، ج ٢، ص ٤٤ به نقل از: تفسير طبرى، ج ١١، ص ٧.