ترجمه مجمع البیان فی تفسیر القرآن (مترجم- بیستونی، محمد) - الشيخ الطبرسي - الصفحة ٣٥٩ - شأن نزول
شمشيرش را كشيد و فرمود:
نامه را بيرون بياور و گر نه بخدا قسم گردنت را ميزنم، پس چون ساره مطلب را جدّى ديد نامه را از لابلاى موهاى گيسوانش كه پنهان كرده بود بيرون آورد و تقديم حضرت على ٧ نمود، پس با نامه آمدند خدمت پيغمبر ٦ پس حاطب را خواسته و او نزد آن حضرت حاضر شده و فرمود: آيا اين نامه را ميشناسى گفت: آرى، فرمود: پس چه چيز تو را بر آن داشت كه اين كار را بكنى گفت:
يا رسول اللَّه قسم بخدا روزى كه اسلام آوردهام كافر نشدم و از وقتى كه بشما ايمان آوردم خيانت بشما نكردم و از موقعى كه از كفّار و مردم مكّه جدا شدم ايشان را دوست نداشتهام و لكن هيچكس از مهاجرين نيست مگر اينكه در مكّه كسى را دارد كه خاندانش را از مشركين و شرّ آنان حفظ مينمايد جز من كه غريبم در ميان ايشان و خاندان من در بين ايشانست و من بر آنها ترسيدم پس خواستم كه حقّى بر آنها داشته باشيم و ميدانيم كه بلاى خدا بر آنها نازل شده و نامه من ايشان را مستغنى را چيزى نميكند، پس رسول خدا ٦ او را تصديق كرد و عذر او را پذيرفت، پس عمر بن خطاب برخاست و گفت: يا رسول اللَّه مرا واگذار تا بزنم گردن اين منافق را، پس پيغمبر ٦ فرمود: اى عمر تو چه ميدانى، شايد خدا اهل بدر را ديده و ايشان را بخشيده باشد پس بايشان گفته باشد هر كارى را ميخواهيد بكنيد كه من شما را آمرزيدم.
و بخارى و مسلم در دو صحيح خود از عبد اللَّه بن ابى رافع روايت نمودند كه گويد: شنيدم على ٧ ميفرمود: رسول خدا ٦ من و مقداد و زبير را فرستاد و فرمود: برويد تا بباغ (خاخ) برسيد كه در آنجا آن زن بد نام است، و