ترجمه مجمع البیان فی تفسیر القرآن (مترجم- بیستونی، محمد) - الشيخ الطبرسي - الصفحة ٣٥٨ - شأن نزول
چه آمدى؟ گفت: شما اساس عشيره و آقاى منيد و بحقيقت كه اموال و آقايى ما رفته و سخت مستمند و نيازمند شدم، پس بر شما وارد شدم كه عطائى بمن نمائيد و مرا بپوشانيد و مركبى نيز دهيد كه سوار شوم، فرمود: پس جوانان مكّه چه شدند؟ و او زنى نوحهگر و خواننده بود گفت:
بعد از واقعه جنگ بدر ديگر كسى بسراغ من نيامد، پس پيامبر خدا ٦ وادار كرد اولاد عبد المطّلب را تا او را پوشانيده و سوار كرده و آذوقهاى به او دادند و پيغمبر ٦ براى فتح مكّه تهيّه ميديد، پس حاطب بن ابى يلتعه پيش ساره آمد و نامهاى براى مردم مكّه نوشته بود، ابن عبّاس گويد و ده دينار باو داد ولى مقاتل بن حيّان گويد:
ده درهم باو داد و بردى هم باو پوشانيد بر اينكه آن نامه را باهل مكه، برساند و در نامه نوشته بود از حاطب بن ابى بلتعه بمردم مكّه بدانيد كه پيامبر خدا قصد شما را نموده، پس احتياط خود را داشته باشيد، پس ساره بيرون رفت و جبرئيل نازل شد و پيغمبر را خبر داد از نامه پس پيغمبر خدا ٦ على ٧ و عمّار و عمر و زبير و طلحة و مقداد بن اسود و ابا مرثد را فرستاد و تمامى آنها اسب سواران بودند و فرمود: برويد تا بباغ (فاخ) گوجه و خرما حرك ميرسيد كه در آن ساره آن زن بد نام را ميبينيد و با او نامهاى از خاطب بمشركين مكّه است، پس از او نامه را ميگيريد، پس بيرون رفتند تا در آن مكانى كه رسول خدا ٦ فرموده بودند او را ديدند پس باو گفتند نامه كجاست گفت:
بخدا قسم نامهاى با من نيست، پس او را كنار زده و اثاث او را تفتيش كردند و چيزى با او نيافتند، پس عازم شدند برگردند، پس على ٧ فرمود قسم بخدا پيغمبر بما دروغ نگفت، و ما هم تكذيب نميكنيم گفته آن حضرت را، و