الاحتجاج - ترجمه جعفری - الطبرسي، أبو منصور - الصفحة ٥٦٧ - احتجاج حضرت حجّت امام قائم ، مهدى منتظر ، صاحب الزّمان - صلوات الله عليه و على آبائه الطَّاهرين
است كه صاحب آن در فلان سال و فلان ماه به يكى از همسايگان بافندهء خود يك من و يك چارك نخ داده كه آن را ببافد ، و مدّت زمان زيادى از آن گذشت تا اينكه دزدى آن را به سرقت برد و بافنده خبر دزدى را به او رسانيد ولى او قبول نكرد و تصديقش ننمود و غرامت آن را يك من و نيم نخ باريكتر از وى بازستانده است و از آن جامه اى بافته كه اين دينار و آن قطعه طلاى آملى بهاى آن است ، و چون سر كيسه را باز كرد در آن دينار و طلاى آملى را همان گونه كه گفته بود يافت ، سپس كيسهء ديگرى را باز كرد .
آن پسر بچّه گفت : اين كيسه متعلَّق به فلانى از فلان محلَّهء قم است ، و مسكوكات آن پنجاه دينار است و در خور ما نيست كه دستانمان را بدانها نزديك كنيم .
گفت : براى چه ؟ گفت : زيرا اين سكَّههاى طلا بهاى گندمى است كه آن گندم متعلَّق به صاحب آن و تعدادى زارع است ، ولى او سهم خود را با پيمانهء تمام برداشته امّا سهم زارعان ديگر را با پيمانهء ناتمام داده است - در اينجا مولايمان امام عسكرىّ عليه السّلام فرمود : پسر جان راست گفتى ! .
سپس افزود : اى پسر اسحاق ، اين كيسهها را برداشته و به صاحبان آنها برسان يا