الاحتجاج - ترجمه جعفری - الطبرسي، أبو منصور - الصفحة ٤٧ - قضيّهء مفاخره و مباهات امام حسن مجتبى عليه السّلام - بر معاويه و مروان و مغيرة بن شعبه و وليد بن عقبه و عتبة بن أبى سفيان
و فخر و مزيّت از آن ما است ، و تو از قومى هستى كه نه در جاهليّت نسبى بر ايشان ثابت است و نه در اسلام نصيبى دارند ، تو برده اى هستى فرارى ، تو را چه به مفاخرت با شيران كارزار و مجادله با دليران روزگار ، مائيم آقا و سروران و صاحبان رايت و نشان علم و عرفان ، مائيم دوركنندگان عار از ساحت و اطراف خود ، و منم فرزند دوشيزهء نجيب ! .
سپس تو به زعم خود اشاره به بهترين اوصياء كه وصىّ بهترين انبياء بوده نمودى ، و او به عجز تو بيناتر و به جور و ظلم تو داناتر از همهء امّت بود ، و تنها در خور من است كه بغض و حسدى كه نسبت به آن جناب در سينه دارى و خيانتى كه در چشمانت ظاهر ساخته اى به خودت بازگردانم ، هيهات ! هرگز شايسته نيست كه آن جناب گمراهان را به مددكارى بگيرد ! و پنداشته اى كه اگر تو در صفّين با عصبيّت قيس و حلم ثقيف بودى با آن حضرت زيادتى مىنمودى ؛ مادرت به عزايت گريان باد چگونه ؟ ! آيا به سابقهء عجزت در كارزار و ميادين جنگ ، و فرار و گريزت هنگام نبرد ! ! .
بخدا قسم اگر پيرامونت را شجاعان عرب بخاطر منع از أمير المؤمنين بگيرند در همان حال دريابى كه هيچ مانعى بر سر راه آن جناب نخواهد بود و در آخر همه شديداً در عزايت زارى و صيحه كشند .