تفسير هدايت - المدرسي، السيد محمد تقي - الصفحة ٢٣٥ - داستان جنگ خندق
/ ٢٩٠ معاهده بسته بود چون صداى حيى بن اخطب را شنيد در دژ خود را به روى او بست.
اجازت طلبيد، اجازتش نداد. حيى فرياد زد: اى كعب! در را به رويم بگشاى.
كعب گفت: اى حيى تو مردى شوم هستى. من با محمد پيمان بستهام و پيمان خود نمىشكنم زيرا از او جز وفا و راستى نديدهام. حيى گفت: همين قدر باز كن با تو چند كلمه بگويم. گفت: چنين نكنم. حيى چندان اصرار كرد كه كعب در را بگشود. گفت واى بر تو اى كعب، با لشكرى چون امواج دريا آمدهام. قريش با همه سرورانش با من هستند و با من پيمان بستهاند كه پاى از ميدان جنگ واپس نكشند تا ريشه محمد و يارانش را از بن بر كنند. كعب گفت: به خدا سوگند خوارى روزگار را براى من آوردهاى. مرا با محمد به حال خود گذار كه مرا با او كارى نيست. ولى حيى چندان پاى فشرد كه با او پيمانى بست كه اگر لشكرشان شكست خورد كعب او را در دژ خود پناه دهد. و بدين طريق معاهدهاى را كه با رسول اللَّه بسته بود نقض كرد. چون خبر به رسول اللَّه رسيد سعد بن معاذ، سرور اوس و سعد بن عباده سرور خزرج را با عبد اللَّه بن رواحه و خوّات بن جبير فرستاد يا حقيقت را گزارش كنند. اينان بيامدند و ميانشان و يهود كشاكش در گرفت. يهود گفتند: ما اصلا با محمد معاهدهاى نداريم. سعد بن عباده دشنامشان داد. آنها نيز سعد را دشنام دادند. اينان بيامدند و ماجرا به رسول اللَّه گفتند. و گفتند
عضل و قاره و اين اشاره به مكر اين دو قبيله بود با اصحاب رجيع.
پيامبر (ص) گفت: «اللَّه اكبر اى مسلمانان بشارت باد» در اين حال وضع دگرگون شد و/ ٢٩١ ترس بر دلها غلبه يافت. دشمن از بالا و پايين به سويشان روى آورده بود.
مؤمنان به گمان افتادند و منافقان مجال فعاليت يافتند. رسول اللَّه بيست و اند شب در آن جا درنگ كرد ولى از هيچ جانب جنگى نبود. تنها تيرهايى به سوى هم روانه مىكردند. چند تن از سرداران چون عمرو بن عبد ود- از بنى عامر بن لؤى- و عكرمة بن ابى جهل و ضرار بن الخطّاب و هبيرة بن ابى وهب و نوفل بن عبد اللَّه جامعه جنگ بر تن راست كردند و سواره به ميدان تاختند. نخست بر منازل بنى كنانه گذشتند و گفتند كه اى بنى كنانه براى پذيرايى و شادباش مهيا باشيد امروز