تفسير هدايت - المدرسي، السيد محمد تقي - الصفحة ٢٣٤ - داستان جنگ خندق
مىبينم. گفت برق اول بشارت پيروزى ما بر يمن بود و برق دوم بشارت پيروزى ما بر شام و مغرب و برق سوم بشارت پيروزى ما بر مشرق بود. مسلمانان شاد شدند.
منافقان گفتند تعجب نمىكنيد كه شما در ته خندق سنگ مىكنيد و او به شما مىگويد كه قصور حيره و مداين كسرى را ديده است.؟
جابر بن عبد اللَّه گويد در درون خندق به كوهى سنگى رسيديم كه بركندش دشوار بود. رسول اللَّه گفت: بر آن آب بريزيد. سپس برخاست و بيامد در حالى كه از گرسنگى سنگ بر شكم بسته بود. رسول اللَّه پتك برگرفت و بر آن صخره زد و به صورت تپهاى ريگ درآمد. من از او اجازت خواستم و به خانه آمدم، زن را پرسيدم كه خوردنى چه داريم گفت: اندكى آرد و يك بزغاله. گفتم آرد را نان كن و بزغاله را هم خود ذبح كردم و غذايى ساختم و نزد/ ٢٨٩ رسول اللَّه آمدم و به طعام دعوتش كردم. پرسيد: چه آوردهاى مقدار آن بگفتم. گفت تا همه آنها كه در خندق كار مىكردند براى خوردن طعام جمع شوند. من نزد زنم رفتم و گفتم: رسوا شديم. رسول اللَّه همه را به طعام ما دعوت كرده. زن پرسيد: به او گفته بودى كه چه مقدار غذا مهيا كردهاى؟ گفتم: آرى. زن گفت: پس باك مدار. رسول اللَّه همه را از آن طعام خورانيد و تنور هنوز پر از نان و ديك پر از گوشت بود. رسول اللَّه به ما گفت
اينك خود بخوريد و ديگران را هديه دهيد. ما چنان كرديم همه قوم ما از آن طعام تناول كردند. بخارى در صحيح خود اين ماجرا را از براء بن عازب نقل مىكند كه پيامبر در روز خندق همراه ما خاك مىكشيد و ديدم كه شكم او خاك آلود شده بود.
چون از كندن خندق فراغت يافت سپاه قريش در رسيد دو هزار نفر بودند. از احابيش و پيروانشان از بنى كنانه و مردم تهامه. قبيله غطفان هم با متابعانشان از مردم نجد. در كنار كوه احد فرود آمدند. پيامبر نيز و مسلمانان به مقابله در ايستادند، آنها سه هزار تن بودند و پشت به سلع داشتند. در آن جا لشكرگاه زد و خندق ميانشان فاصله بود. زنها و بچهها را به جايى امن فرستاد. دشمن خدا حيى بن اخطب از بنى النضير به نزد كعب بن اسد القرظى رفت او از بنى قريظه بود. كعب با پيامبر