شناخت نامه شيخ ابوالفتوح رازي - زمانی نژاد، علی اکبر - الصفحة ٤١٢
واقعه درسنه صد و هفتاد در اوايل خلافت هارون نقل شده است).
الغرض، خواجه با آن كنيزك حال خويش بگفت و از وى مشورت خواست. كنيزك گفت: اى خواجه! صلاح در آن است كه مرا به نزد هارون برى و به جهت فروش عرضه كنى واگر قيمت پرسد، صدهزار دينار زر در بها طلب نمايى، و اگر او پرسيد، به چه جهت اين بهاى گران خواهى، بگو تا همه علماى ملت را جمع كنند تا با وى در علوم دينيه مباحثه كنند و او بر همه فايق آيد. تاجر گفت: حاشا، من اين كار نكنم چه مى شود كه آن ظالم چون از حسن صورت و اوصاف تو مستحضر شود، تو را از من بگيرد و بى تو زندگى بر من صعب خواهد بود؛ زيرا كه تسلى خاطر من تويى. حسنيه گفت: مترس كه به بركت اهل بيت عليهم السلام تا مرا حيات هست، كسى مرا از تو جدا نتواند كرد. برخيز و توكل كن كه آنچه خير است، چنان خواهد شد. بعد از مبالغه بسيار، خواجه نزد يحيى برمكى وزير هارون رفته، كيفيت حال را بيان كرد. يحيى گفت: برو كنيز را بيار. تاجر بيچاره اطاعت كرد. يحيى چون حسن طلعت و فصاحت حسنيه را بديد، متحير بماند و در ساعت نزد هارون شده، قصه حسنيه را تقرير كرد. هارون گفت، حسنيه را حاضر كردند. چون حسنيه درآمد برقع بر روى كشيده و شعرى چند در مدح وى بخواند هارون را بسيار خوش آمد، گفت: تا برقع از روى او برداشتند، منظرش را مطابق مخبر يافت پس فرمان داد تا خواجه وى را حاضر كرده بهاى كنيزك را پرسيد. خواجه گفت: صد هزار دينار طلا! هارون بر آشفت و سبب آن پرسيد. خواجه گفت: بدان جهت كه، اگر جميع علماى مملكت تو جمع شوند در علوم دينيه او را ملزم نتوانند كرد! هارون گفت: اگر ملزم گردد، بگويم گردن تو را بزنند و كنيزك مرا باشد. خواجه گفت: اگر نشود، چه كنى؟ هارون گفت: صدهزار دينار به تو دهم، و به علاوه كنيز نيز تو را باشد. خواجه تأمل كرد و گفت: مرا مهلت ده تا يك بار ديگر حسنيه را ببينم. هارون راضى شد. خواجه نزد كنيز رفته، ماجرا با وى گفت. كنيز گفت: اى خواجه! باك مدار كه ازبركت حضرت