شناخت نامه شيخ ابوالفتوح رازي - زمانی نژاد، علی اکبر - الصفحة ٤٣٠
بفرمود كنيزك تودّد نام را حاضر آوردند. «او بى پرده در آمد. چون ستاره درخشان بود. از براى او كرسى زرّين بنهادند...».
بد نيست از نظر مقايسه نازك كاريهايى كه در داستان مولا ابراهيم استرآبادى به چشم مى خورد، قرينه اين قسمت را از داستان حسنيه بياوريم:
«در زمان دولت و ايام خلافت هارون الرشيد، مردى بود بازرگان با نعمت فراوان از مشاهير بغداد و شهرت به محبت خاندان طيبين طاهرين داشت و پيوسته در ملازمت امام جعفر بن محمد عليه السلام بود. بعد از شهادت حضرت، به واسطه ظلم اعداى دين اموال و اسباب او تمام از دست رفت و درويشى و فاقه بدو رو نهاد و او را هيچ چيز نماند، الاّ كنيزى كه در پنج سالگى وى را خريده بود و به مكتب داده و مدت ده سال در حرم محترم امام جعفر صادق عليه السلام تردّد نمودى، و قريب بيست سال به مطالعه علوم دينيه و معارف يقينيه مشغول بودى و در حسن و ملاحت نيز نظير نداشت و نام وى حسنيه بود. چون شدّت فقر بر خواجه اشتداد يافت، روزى با كنيز خود اظهار شكايت روزگار نمود... كه تو مرا به مثابه فرزندى. بايد چاره كار من به فراست بكنى. حسنيه گفت: اى خواجه! صلاح در آن است كه مرا پيش هارون الرشيد برى و عرض نمايى و اظهار كنى به فروختن؛ و اگر بها پرسد بگو صدهزار دينار زر خليفتى؛ اگر گويد كه وى چه هنر دارد كه اين بها مى كنى، بگوى كه اگر تمام علماء حاضر شوند و در علوم دينيه و شرعيه با او بحث كنند، بر همه فايق آيد و مغلوب و ملزم نگردد. خواجه چون اين سخن بشنيد، گفت: حاشا كه من كارى چنين كنم. مبادا كه آن ظالم بعد از آنكه بر كيفيّت و حسن سيرت تو آگاه شود، به هر طريق تو را از من بگيرد. حسنيه گفت: اى خواجه مترس كه بر بركت محبت اهل بيت رسول تا مرا حيات هست، كسى مرا از تو جدا نتواند كرد. برخيز و توكل به خدا كن كه آنچه خير است چنان خواهد شد و در اين باب مبالغه تمام نمود. خواجه برخاست و به خدمت يحيى بن خالد برمكى، كه وزير هارون بود، رفت و كيفيت احوال خود و كنيز را عرض كرد. يحيى گفت: برو كنيز را بياور... . چون يحيى