شناخت نامه شيخ ابوالفتوح رازي - زمانی نژاد، علی اکبر - الصفحة ٢٧٨
درتحت آن نيستى هست، و همه وجود در ضمن آن عدم، و همه اثبات در ميان آن انتفاء، لاجرم چون چنين كنى هم حاجى باشى و هم غازى. پايه جهاد بيش از پايه حج است. اگر دشمنى را نمى يابى كه با او جهاد كنى تا كشته او شوى، با خود گَرد وبا خود جهاد كن، و در آن جهاد اجتهاد كن كه از تو دشمن تر تو را دشمن نيست: اَعدى عَدُوّكَ بَيْنَ جَنْبيكَ. [١] تا كشته خود شوى به دست خود، تا قاتل و مقتول تو باشى؛ به قاتلى درجه مجاهدان يابى، به مقتولى پايه شهيدان.
ولكن تو از آن پست همّت ترى و دون منزلت تر كه اختيار چنين چيزها كنى. تو خود كشته هوايى، چگونه كسى را كشى؟! تو خود اسير مرادى، كسى را چگونه اسير كنى؟! گفتم: تو هوا را كشى، هوا تو را كشت. گفتم: تو مراد را قهر كنى، مراد تو را قهر كرد. گفتم: قهرمانى قاهر باشى، قهر مانده اى مقهور شدى. همه عمر در بند آرزو مانده تا باشد كه برآيد، صد هزار جان عزيز برآيد، و آن برنيايد، صدهزار عمر چو عمر تو برسد، و آن بنرسد. عمر تو به سرآيد و جز آنكه نوشته تو است، به سَرِ تو نيايد. تو را يك نَفَس از اين هوس پرواى دگر چيز نيست. اين همه رنج بر منزل سپنج! گنج ابد رها كرده و رنج اَبَد اختيار كرده». [٢]
در ذيل آيه مباركه «يُرِيدُ اللّه ُ بِكُمْ الْيُسْرَ وَلاَ يُرِيدُ بِكُمْ الْعُسْر» آمده است:
«مى گويد: به شما خوارى و آسانى و راحت خواهم، رنج و دشوارى نخواهم. اى عجب! در سراى دُشخوارى به تو خوارى [٣] خواست، در سراى خوراى به تو كى دشخوارى خواهد؟ در سراى محنت به تو مِنحت [٤] خواست، در سراى مِنْحت كى به تو محنت خواهد؟