تعلیم و تربیت در اسلام - مطهری، مرتضی - الصفحة ٤٢٧
به نان شبش محتاج بود . یک وقت زنش به او گفت : برو خدمت پیغمبر ( ص ) ، شاید کمکی بگیری . این شخص میگوید : من رفتم حضور پیغمبر ( ص ) و در مجلس ایشان نشستم و منتظر بودم که خلوت شود و فرصتی به دست آید ، ولی قبل از اینکه من حاجتم را بگویم پیغمبر اکرم جملهای گفتند و آن این بود : « من سالنا اعطیناه و من استغنی عنا اغناه الله » . کسی که از ما چیزی بخواهد به او عنایت میکنیم اما اگر خود را از ما بینیاز بداند خدا واقعا او را بینیاز میکند . این جمله را که شنید دیگر حرفش را نزد و برگشت منزل . ولی باز همان فقر و بیچارگی گریبانگیرش بود . یک روز دیگر به تحریک زنش دوباره آمد خدمت پیغمبر . در آن روز هم پیغمبر در بین سخنانشان همین جمله را تکرار فرمودند . میگوید من سه بار این کار را تکرار کردم و در روز سوم که این جمله را شنیدم فکر کردم که این تصادف نیست که پیغمبر در سه نوبت این جمله را به من میگوید . معلوم است که پیغمبر میخواهد بفرماید از این راه نیا . این دفعه سوم در قلب خودش احساس نیرو و قوت کرد ، گفت معلوم میشود زندگی راه دیگری دارد و این راه درست نیست . با خودش فکر کرد که حالا بروم و از یک نقطه شروع کنم ببینم چه میشود . با خود گفت : من هیچ چیزی ندارم ، ولی آیا هیزم کشی هم نمیتوانم بکنم ؟ چرا . اما هیزمکشی بالاخره الاغی ، شتری و ریسمان و تیشهای میخواهد . این ابزار را از همسایهها عاریه گرفت . یک بار هیزم گذاشت روی حیوان و آورد و فروخت ، و بعد پولی را که تهیه کرده بود برد خانه و خرج کرد . برای اولین بار نتیجه کار را دید و لذت آن را چشید . فردا هم این کار را تکرار کرد . یک مقدار از پول هیزم را خرج کرد و یک