تعلیم و تربیت در اسلام - مطهری، مرتضی - الصفحة ١٢٩
جوهر روح انسان را فقط قوه عاقله میدانستند و بس ، و سایر قوا را مادی و بدنی میدانستند ، حتی قوه خیال را یک قوه بدنی میدانستند و معتقد بودند که وقتی انسان میمیرد جوهر روحش که همان عقلش باشد باقی میماند و بقیه قوا تابع بدن هستند و با بدن ، خراب میشوند . ولی ملاصدرا معتقد است که چنین نیست . بنابراین نظریه ، اخلاق نه از مقوله محبت است و نه از مقوله زیبایی ، بلکه در واقع از مقوله آزادی عقل و حکومت مستقل عقل است ، و روح اخلاق برمیگردد به حاکمیت عقل بر بدن و به آزادی عقل در مقابل قوای بدنی . نظر دیگری که از کانت نقل شده اینست که اخلاق نه از مقوله محبت است ، نه از مقوله زیبایی و نه مربوط به عقل ، بلکه او معتقد به یک وجدان اصیل اخلاقی است ، به یک حسی و به یک قوه الهام بخشی در انسان که آن قوه مستقلا بر انسان فرمان میراند . میگوید اساسا حس اخلاقی حس جداگانهای است ، نه به نوع دوستی مربوط است ، نه به زیبایی ، و نه به عقل و فکر ، بلکه خود وجدانی است که به انسان داده شده . پس این حس خود مقوله مستقلی میشود غیر از اینها ، از مقوله تکلیف میگردد ، ولی یک تکلیف ضمیری ، تکلیفی که از ضمیر انسان ناشی میشود نه از غیر ضمیر . نظریه دیگری که نقل شد نظریهای بود که اساسا منکر همه این حرفهاست ، نه به احساسات نوع دوستی در انسان قائل است که واقعا بشود غایت فعل انسان منافع غیر باشد ، نه به زیبایی معنوی و معقول معتقد است ، نه به عقل مجرد از بدن ، و نه به وجدان اخلاقی ،