عرفان اسلامى تفسير مصباح الشريعه و مفتاح الحقيقه - انصاريان، حسين - الصفحة ٢٢٧ - حكايتى عجيب از دنيا
دانست كه داود است كه زبور مىخواند.
حضرت داود به او گفت: اى حزقيل! اجازه مىدهى كه بيايم پيش تو؟ عابد گفت: نه، حضرت داود به گريه افتاد، از جانب حضرت بارى به او وحى رسيد:
داود را اجازه ده، پس حزقيل دست داود را گرفت و پيش خود كشيد.
حضرت داود از او پرسيد: هرگز قصد خطيئه و گناهى كردهاى؟ گفت: نه، گفت: هرگز عجب كردهاى؟ گفت: نه، گفت: هرگز تو را ميل به دنيا و لذات دنيا به هم مىرسد؟ گفت: به هم مىرسد، گفت: چه مىكنى كه اين را از خود سلب مىكنى و اين خواهش را از خود سرد مىنمايى؟ گفت: هرگاه مرا اين خواهش مىشود، داخل اين غار مىشوم كه مىبينى و به آنچه در آنجاست نظر مىكنم، اين ميل از من برطرف مىشود.
حضرت داود به رفاقت او داخل آن غار شد، ديد كه يك تختى در آنجا گذاشته است و در روى آن تخت، كله آدمى و پارهاى استخوانهاى نرم شده گذاشته و در پهلوى او لوحى ديد از فولاد و در آنجا نقش است كه من فلان پادشاهم كه هزار سال پادشاهى كردم و هزار شهر بنا كردم و چندين بواكر ازاله بكارت كردم و آخر عمر من اين است كه مىبينى كه خاك فراش من است و سنگ بالش من و كرمان و مارها همسايه منند، پس هر كه زيارت من مىكند، بايد فريفته دنيا نشود، گول او نخورد[١]!!
|
شير خدا رهبر اهل يقين |
حيدر صفدر شه دنيا و دين |
|
|
سوى قبورش بفتادى گذار |
گفت كه اى معتكفات مزار |
|
[١] -الأمالى، صدوق: ٩٩، المجلس الحادى والعشرون، حديث ٨؛ كمال الدين: ٢/ ٥٢٤، باب ٤٦، حديث ٦؛ بحار الأنوار: ١٤/ ٢٥، باب ٢، حديث ٣.