عرفان اسلامى تفسير مصباح الشريعه و مفتاح الحقيقه - انصاريان، حسين - الصفحة ٣٣٧ - برائت از تكلف
[وليس فى الجملة من أخلاق الصالحين ولا من شعار المتقين التكلف من أي باب كان، قال الله تعالى لنبيه: [قل ما أسئلكم عليه من أجر و ما أنا من المتكلفين][١]، وقال النبي ٦: نحن معاشر الأنبياء والامناء والأتقياء براء من التكلف]
برائت از تكلف
تكلف و بىرغبتى در ايمان و عمل از اخلاق شايستگان از عباد خدا و پرهيزكاران نيست، آنان در هر بابى از ابواب عبادت و خير با كمال رغبت و شوق و عشق و محبت عمل مىكنند.
|
عاشق كه بود غلام معشوق |
سر مست على الدوام معشوق |
|
|
از خويشتنش خبر نباشد |
دايم مست مدام معشوق |
|
|
مستى نكند زآب انگور |
مستيش همه زجام معشوق |
|
|
برخاسته از سر دو عالم |
پابنده شده به دام معشوق |
|
|
از كام و هواى خويش رسته |
كامش همه گشته كام معشوق[٢] |
|
خداوند مهربان به پيامبرش فرموده:
به مردم بگو من از شما براى اين همه زحمت و رنجى كه در راه هدايت كشيدم مزدى نمىخواهم و من در اين بيست و سه، سال آنچه انجام دادم به هواى خواسته محبوب حق و با كمال ميل و رغبت انجام دادم.
رسول گرامى اسلام ٦ آن چنان عاشق اجراى برنامهاى الهى بود كه در برابر هجوم اهل مكه كه از هيچ جنايتى نسبت به اسلام و پيامبر اسلام ٦ روى گردان نبودند و اين همه ظلم و ستم را براى تعطيل كار پيامبر مىكردند، پيغام داد.
لو وضعت الشمس في يميني والقمر في شمالي ما تركت هذا القول حتى انفذه أو اقتل دونه[٣].
اگر آفتاب را در دست راستم و ماه را در دست چپم بگذاريد، دست از برنامهام بر نمىدارم، تا حاكميت الله مستقر گردد، يا جانم در راه هدفم قربان شود.
|
اهل نظر كه عالم تحقيق ديدهاند |
عشق تو را به ملك دو عالم خريدهاند |
|
|
صاحبدلان به ملك كسان دل نمىدهند |
آنها كه از كمال تو رمزى شنيدهاند |
|
|
آهسته رو كه مركب مردان مرد را |
در سنگلاخ باديه پىها بريدهاند |
|
|
نوميد هم مباش كه رندان باده نوش |
ناگه به يك خروش به منزل رسيدهاند |
|
|
انصارى از بلا چه بنالى صبور باش |
دانى كه صابران چه بلاها كشيدهاند |
|
پيامبر ٦ مىفرمايد:
ما گروه انبيا و امنا و تقوا پيشهگان از عمل تصنعى و كار بدون عشق و برنامه بدون محبت و شوق بيزاريم.
مگر مىشود كسى اهل معرفت و به دنبال معرفت، مرد عشق و شوق باشد
[١] -المناقب: ١/ ٥٨؛ بحار الأنوار: ٣٥/ ٨٦، باب ٣، حديث ٣١.
[٢] المناقب: ١/ ٥٨؛ بحار الأنوار: ٣٥/ ٨٦، باب ٣، حديث ٣١.
[٣] -المناقب: ١/ ٥٨؛ بحار الأنوار: ٣٥/ ٨٦، باب ٣، حديث ٣١.