عرفان اسلامى تفسير مصباح الشريعه و مفتاح الحقيقه - انصاريان، حسين - الصفحة ٢٨٩ - حيات عبرتآموز اويس قرن
حقايق] معرفت و آگاهى ندارند.
آن گاه يك بانگ كرد، پنداشتم كه عقل او زايل شد، پس گفت: اى پسر حيان! چه تو را اينجا آورد؟ گفتم: تا با تو انس گيرم و به تو بياسايم، گفت: من هرگز ندانستم كه كسى كه خداى را بشناخت، به هيچ چيز ديگر انس تواند گرفت و به كسى ديگر تواند آسود[١].
گفتم: مرا وصيتى كن، گفت: مرگ را زير بالين دار، چون كه نخفتى و پيش چشمدار كه برخيزى و در خردى گناه منگر، در بزرگى آن نگر كه در وى عاصى شوى كه اگر گناه خرد دارى خداوند را خرد داشته باشى و اگر بزرگ دارى خداوند را بزرگ داشته باشى.
گفتم: اويس مرا ديگر وصيتى كن، گفت: اى پسر حيان! پدرت بمرد، آدم و حوا بمرد، نوح و ابراهيم خليل بمردند، موسى بن عمران و داود خليفه خداى بمردند، محمد رسول الله بمرد، سپس گفت: من و تو از جمله مردگانيم، آن گاه صلوات فرستاد و دعايى سبك كرد و گفت: وصيت اين است كه كتاب خداى و راه صلاح فرا پيشگيرى و يك ساعت از ياد مرگ غافل نباشى و چون به نزديك قوم و خويش رسى، ايشان را پند ده و نصيحت از خلق خداى باز مگير.
از سخنان اوست:
عليك بقلبك. بر تو باد بر دل.
به اين معنى كه دايم دل حاضر دارى تا غير در او راه نيابد كه دل اگر به راه سلامت رود، همه اعضا و جوارح به دنبال آن به راه سلامت روند و اگر دل را مرضى حاكم گردد، همه موجوديت انسان را به مرض كشد.
[١]-/ شرح نهج البلاغة، ابن ابى الحديد: ١٠/ ٤٣.