سير الملوك (سياست نامه) - خواجه نظام الملک توسي - الصفحة ٩١
بيشتر بيا و ساعتى نيك درنگ كن. پس آهنگ دزدان كن. شك نكنم كه بيشتر از خوردن سيب هلاك شده باشند. تو شمشير در نه و باقى را بكش و چندانكه توانى از پس ايشان مىرو و مىكش. و چون از ايشان بپردازى ده سوار نيك دو اسپه ببو على الياس فرست با انگشترى من. او را خبر ده كه ما با دزدان كوچ و بلوچ چون كرديم. اكنون گوى «تو با لشكر خويش در ولايت ايشان تاز كه از برناپيشگان و سرغوغايان در اين حال خالى شده است و آنچه ترا فرمودهايم بجا آور.» و تو كاروان را در شهر كرمان برو آنگاه اگر ببو على پيوندى شايد.»
١٠- امير گفت فرمانبردارم، چنين كنم و دل گواهى مىدهد كه بدولت ملك اين كار برآيد و آن راه تا قيامت بر مسلمانان گشاده شود.» و از پيش محمود بيرون آمد و كاروان را برداشت و باصفهان آورد و پنج[١] شتروار سيب راست كرد و روى نهاد بكرمان. و دزدان جاسوسان فرستاده بودند باصفهان و خبر يافته كه «كاروان مىآيد با چندين هزار چهارپاى، و چندان نعمت دارند كه اندازه آن خداى عزّ و جلّ داند]٣٤ a[ و در اين هزار سال كس چنين كاروان نديده است و صد و پنجاه سوار ترك بدرقه دارند.» سخت خرم شدند. و در همه جايگاه كوچ و بلوچ كه مردى برنا و عيّارپيشه بود و سلاحدست[٢] آگه كرده بودند و خوانده و چهار هزار مرد با سلاح[٣] تمام بسر راه آمده بودند و منتظر كاروان نشسته.
١١- چون اين امير با كاروان بمنزلى رسيد كه مقيمان آن منزل گفتند كه «چندين هزار مرد دزد راه شما گرفتهاند[٤] و چندين روز است كه منتظر شمااند» امير پرسيد كه «از اينجا تا آنجا كه ايشاناند چند فرسنگ باشد؟» گفتند «پنج فرسنگ.» چون كاروانيان بشنيدند غمگين شدند و آنجا
[١] - بنجN : دهPC
[٢] - سلاحدستN : سلاحدارC : سلاحداشتP
[٣] - صلاحN
[٤] - گرفتهاندP : بكرفتندC : كردهاندN