سير الملوك (سياست نامه) - خواجه نظام الملک توسي - الصفحة ٢٧٣
من پناهى مىجستمى. شخصى[١] با صورتى نيكو پيش من آمد، من او را گفتمى «اين آتش از من چه مىخواهد؟» گفتى «آتش با تو خشم دارد كه تو او را دروغزن داشتى.» گفتمى «تو بچه مىدانى؟» گفتى «سروش از همه چيزى آگه باشد.» از خواب درآمدم. اكنون بآتشكده[٢] خواهم شد.» و چندين مشك و عود و عنبر مىبرد كه بر آتش او كند و سه شبان روز خدمت آتش كند و يزدان را نيايش كند.» قباد همچنين بگفت و نوشيروان همچنان بكرد. مزدك سخت شاد شد.
٢٢- چون يك هفته بر اين حديث بگذشت نوشيروان پدر را گفت تا[٣] مزدك را بگويد كه «نوشيروان با من گفت كه «مرا درست شد كه اين مذهب حق است و مزدك فرستاده يزدان است و من بدو خواهم گرويدن و ليكن از آن مىانديشم كه بيشتر مردمان مخالف مذهب اواند. نبايد كه خروج كنند بر ما و بتغلّب مملكت از ما ببرند. كاشكى بدانستمى كه عدد مردمان كه در اين مذهب آمدهاند چند است و چه كساناند. اگر قوتى دارند و عددى بسياراند خود نيك است و اگرنه صبر كنم تا زور گيرند و بسيار شوند و هرچه ايشان را دربايد از برگ و سلاح بدهم. آنگاه بقوتى تمام اين مذهب آشكارا كنيم و بقهر و شمشير در گردن مردمان كنيم.» اگر مزدك گويد «عدد ما بسيار شده است» گو «جريدهاى بكن و نامهاى مردمان جمله در او بنويس تا بدو نماييم تا او قوى- دل گردد و نيز دايش[٤] نماند» تا بدين تدبير معلوم ما گردد كه عدد مزدكيان چند است و كداماند كه در مذهب او شدهاند.» قباد اين]٢٢١ a[ سخن با مزدك بگفت. مزدك خرّم شد و گفت «خلقى بسيار در اين مذهب آمدهاند.» گفت
[١] - شخصىN -:PCK
[٢] - كدهN -:PCK
[٣] - تاK : كهNP -:C
[٤] - بهانهاشK : بهانهP : دايشC -:N