سير الملوك (سياست نامه) - خواجه نظام الملک توسي - الصفحة ٧٤
ساعت نزد آن پير شو و او را بگوى كه من بحق خود رسيدم و از فلان خشنود گشتم.» گفتم «چنين كنم كه او خود مرا گفته است كه فردا خبرى بمن ده.» برخاستم و از سراى امير نزد درزى رفتم و حال با او بگفتم كه «امير مرا بخواند و گرامى داشت و باقى زر بداد و اين جبه و دستار بمن داد و اين همه از بركت سخن تو مىشناسم. چه باشد اگر دويست دينار از من بپذيرى؟» هرچند كه گفتم قبول نكرد و من برخاستم و بدل شاد بدكان آمدم.
١٨- ديگر روز برهاى و مرغى چند بريان كردم با طبقى حلوا و كليچه، و از بهر پيرمرد درزى بردم و گفتم «اى شيخ اگر زر نمىپذيرى اين قدر خوردنى بتبرّك بپذير كه از كسب حلال من است تا دلم خوش گردد.» گفت «پذيرفتم.» دست فراز كرد و از طعام من بخورد و شاگردان را بداد. پس پير را گفتم «مرا بتو يك حاجت است اگر روا كنى تا بگويم.» گفت «بگوى.» گفتم «همه بزرگان و اميران بغداد از بهر من با اين امير سخن گفتند. هيچ سود نداشت و سخن كس نشنيد و قاضى در كار او عاجز ماند. چرا سخن تو قبول كرد و هرچه گفتى در وقت بجاى آورد و زر من بداد؟ اين حرمت تو بنزديك او از كجاست؟ مرا بازگوى تا بدانم.» گفت «تو از احوال من با امير المؤمنين خبر ندارى؟» گفتم «نه.» گفت «گوش دار تا بگويم.»
١٩- گفت «بدان كه مرا سى سال است تا بر مناره اين مسجد مؤذنى مىكنم و كسب من از درزيگرى[١] است و هرگز مى نخوردهام و زنا و لواطه نكردهام و كارهاى ناشايسته روا نداشتهام. و در اين كوچه سراى اميرى است. مگر روزى نماز ديگر بكردم و از مسجد بيرون آمدم تا بدين دكان آيم، امير را ديدم مست مىآمد و دست در چادر زنى جوان زده بود و او را بزور مىكشيد و
[١] - درزيكرىK : خياطىCA : درزىPBM