سير الملوك (سياست نامه) - خواجه نظام الملک توسي - الصفحة ٧٥
آن زن فرياد مىكرد و مىگفت «اى مسلمانان مرا فرياد رسيد كه من زن اينكاره نيم و دختر فلان كسم و زن فلان مردم و خانه من بفلان محلت است و همه كس ستر و صلاح من دانند و اين ترك مرا بزور و مكابره مىبرد تا با من فساد كند. و نيز شويم بطلاق سوگند خورده است كه اگر هيچ شب از خانه غايب شوم از او برآيم.» و مىگريست و هيچ كس بفرياد او نمىرسيد كه اين ترك سخت محتشم و گردنكش بود و ده هزار سوار داشت و هيچ كس با او سخن نمىيارست گفتن. من لختى[١] بانگ برداشتم. سود نداشت و زن را بخانه خويش برد. مرا از آن تغابن حميّت دين بجنبيد و بىصبر گشتم. برفتم و پيران محلت را راست كردم و بدر سراى امير شديم و امر معروف كرديم و فرياد برآورديم كه «مسلمانى نمانده است كه در شهر بغداد بر بالين خليفه زنى را بكره و مكابره از راه بگيرند و در خانه برند و با او فساد كنند. اگر اين زن را بيرون فرستى ٢٠ و اگرنه هم اكنون بدرگاه معتصم رويم و تظلّم كنيم.» چون ترك آواز ما بشنيد با غلامان از در سراى خويش بدر آمد و ما را نيك بزدند و دست و پاى ما بشكستند.
٢٠- چون چنان ديديم همه بگريختيم و متفرّق شديم. وقت نماز شام بود. نماز بكردم. زمانى بود. در جامه خواب شدم و پهلو بر زمين نهادم.
از آن رنج و غيرت مرا خواب نمىبرد تا از شب نيمى بگذشت. من در تفكّر مانده بودم تا بر انديشه من بگذشت كه اگر فسادى خواست كردن اكنون كرده باشد و درنتوان يافت. اين بتر است كه شوهر زن بطلاق وى سوگند خورده است كه بشب از خانه غايب نباشد. من شنيدهام كه سيكىخوارگان[٢]
[١] - لختىAKB : لحظهPM -:C
[٢] - سيكىخواركانP : شرابخواركانA : ميخواركانM : خمارانC