سير الملوك (سياست نامه) - خواجه نظام الملک توسي - الصفحة ٢٠٨
پارهاى را؟ همه نامهها اگر خواهى تا بتو بخشيم.» زن گفت «مرا اين يك نامه كه خليفه فرستاده است تمام باشد.» خادمى را فرمودند تا با او بخزانه رود و هركدام نامه كه او خواهد او را دهند.
٢٨- پس بخزانه شد و آن عهدنامه بستد و بخانه آورد ديگر روز اسپان را فرمود تا زين كردند و استران را بار برنهادند و آوازه درافكند كه «بفلان ديه مىشوم بملك خريدن و يك هفته آنجا خواهم بود.» و راست براندند و بدان ديه شدند و پيش از اين گشادهنامهاى بستده بود كه «در همه ولايت سمرقند و بخارا هر كجا اين زن و كسان او رسند و ملكى خرند و ضياعى سازند و مقامى كنند حرمت ايشان بواجبى نگه دارند و عزيز دارند او را گماشتگان و عمّال و رؤسا، و هر ياريى كه ممكن گردد دريغ ندارند و هرچه درخواهند مبذول دارند]١٩ b[ و نزل دهند.»
٢٩- پس نيمشبى از آن ده كوچ كرد و از شهر كش سه فرسنگ بگذشت و بپنج روز بترمذ آمد و هر كجا حاجت افتاد گشاده نامه عرضه مىكرد و بر اسپان آسوده مىنشست و تا از جيحون بنگذشت و ببلخ نيامد خاقان را خبر نبود از رفتن آن زن و از جهت عهدنامه انديشه بيشتر بر دل او ننشست. اين زن از بلخ بغزنين رفت و آن عهدنامه پيش سلطان محمود برد. و محمود آن نامه بر دست مردى عالم مناظر با خدمتهاى بسيار بامير المؤمنين القادر باللّه فرستاد و خدمتى نبشته بود و در آنجا ياد كرده كه «خدمتكارى از آن بنده در بازار سمرقند مىگشت، بمسجدى رسيد كه مؤدّب كتاب مىداشت و كودكان را چيزى مىآموخت.
نامه امير المؤمنين را ديد در دست كودكان خرد، از خوارى و بىقدرى كه بود اين كودك از اين سو مىكشيد و آن كودك از آن سو مىكشيد و در خاك مىغلتانيدند. او بشناخت و بر آن نامه رحمتش آمد و قدرى مويز بياورد و بدان كودكان داد و آن نامه بنرخ كاغذ پست از ايشان بستد و بخريد و بغزنين آورد و