سير الملوك (سياست نامه) - خواجه نظام الملک توسي - الصفحة ٢٦٧
گفت و خاموش بماند. قباد گفت «جوابش بازده.» گفت «جوابش آن است كه هم اكنون بفرمايى تا گردنش بزنند.» قباد گفت «بىحجتى گردن كسى نتوان زد.» گفت[١] «از آتش بپرسم تا چه فرمايد كه من از خويشتن سخن نگويم.» و مردمان از جهت نوشيروان سخت غمگين بودند، خرم شدند كه نوشيروان از كشتن برست و مزدك با قباد بد شد بدان كه او را گفت «موبد را بكش» و «نوشيروان را بكش» و نكشت. مزدك[٢] با خويشتن انديشيد كه «مرا تبع بسيار شده است از رعيّت و لشكر. تدبير من آن است كه قباد را از ميان برگيرم، آنگه نوشيروان را و ديگر مخالفان را بكشم.» پس بر آن بنهاد كه فردا بآتشكده شوند تا آتش چه فرمايد و بپراكندند.
١٤- چون شب درآمد دو تن را از چاكران و هممذهبان خويش بخواند و زر بخشيد و پند و وعده داد كه «شما را بسپاهسالارى رسانم.» و سوگندشان داد كه اين سخن با كس نگويند و دو شمشير بديشان داد، گفت «چون فردا قباد بآتشكده آيد و بزرگان و موبدان بيايند اگر آتش قباد را كشتن فرمايد شما هردو سبك شمشيرها بركشيد و سبك قباد را بكشيد كه هيچ كس]٩١١ a[ بآتشكده با شمشير نيايد.» گفتند «فرمانبرداريم.» ديگر روز بزرگان و موبدان بآتشكده شدند و قباد برفت. موبد نوشيروان را بگفت «بگو تا ده مرد از خاصگيان تو شمشيرها در زير جامه پنهان كنند و با تو در آتشكده شوند. نبايد كه اين مزدك مكرى سازد.» نوشيروان همچنين كرد و بآتشكده شد. و بهر وقت كه مزدك بآتشكده خواستى رفت نخست آن شاگرد را بياموختى كه زير سوراخ چه گويد. مزدك اين شاگرد را بياموخت كه چه گويى و خود بآتشكده شد. اين موبد را گفت «تو از آتش بپرس تا با تو سخن گويد.»
[١] - كفتN -:PC
[٢] - مزدكN -PC