سير الملوك (سياست نامه) - خواجه نظام الملک توسي - الصفحة ٧٢
و كمال و او را خشنود كنى و هيچ تقصير نكنى و تغافل روا ندارى.» و زود جواب او بمن آور.»
١٦- اين كودك بتك خاست و بسراى امير شد و من بتعجّب فرومانده بودم ١٩ كه هيچ پادشاه بكمترين بنده خويش چنان پيغام ندهد كه او بدان امير بزبان اين كودك فرستاد. زمانى بود. كودك بازآمد و استاد را گفت «همچنانكه فرمودى كردم. امير را بديدم و پيغام گزاردم. امير از جاى برخاست و گفت «سلام و خدمت من باستاد برسان و بگو سپاس دارم. چنان كنم كه تو مىفرمايى. اينك آمدم[١] و زر با خود مىآورم[٢] و عذر تقصير بازخواهم و در خدمت تو زر او را تسليم كنم.» هنوز ساعتى نگذشته بود كه امير مىآمد با ركابدارى و دو چاكر.
و از اسپ فرود آمد و بر بالاى دكان آمد و سلام كرد و دست پيرمرد درزى را بوسه داد و پيش وى بنشست و صرّهاى زر از چاكر بستد و گفت «اينك زر تا ظن نبرى كه من زر اين آزادمرد فروخواستم گرفتن، و تقصيرى كه رفت از جهت وكيلان بود نه از من.» و بسيار عذر خواست و چاكرى را گفت «برو و از اين بازار ناقدى[٣] با ترازو بياور.» رفت و ناقد را بياورد. زر نقد كرد و بركشيد.
پانصد دينار خليفتى بود. امير گفت «اين پانصد دينار بايد كه امروز از من بستاند و فردا چندانكه[٤] از درگاه بازگردم او را بخوانم و دويست دينار ديگر بدو تسليم كنم و عذر گذشته بخواهم و رضاى او بجويم و چنان كنم كه فردا پيش از نماز پيشين ثناگوى[٥] پيش تو آيد.» پيرمرد گفت «اين پانصد دينار در كنار او ريز و چنان كن كه از اين قول بازنگردى.» گفت «چنين كنم.» زر در كنار من كرد و دست پير را بوسه داد و برفت و من از شگفت و خرمى نمىدانستم
[١] - اينك آمدمAP : همين ساعت بيايمC
[٢] - مىآورمP : بياورمC : آوردمA
[٣] - ناقدىAM : نقادىC : صرافىP
[٤] - چندانكهP : چونAM -:C
[٥] - ثناكوىP : شاكرA : شاكردM -:C