سير الملوك (سياست نامه) - خواجه نظام الملک توسي - الصفحة ٢٢٨
اهل قلماند و مردمانى مردمزادهاند و بعضى را بنده مىشناسد و كار اهل قلم ببنده تعلّق دارد. شغل ايشان ببنده بازگذارد تا آنچه واجب كند در حق ايشان بنده كفايت كند چنانكه فردا خبر ايشان بسمع مبارك خداوند رسد.» پس همان حاجب را فرمودند كه «ايشان را بسراى صاحب بر]٠٠١ b[ و بسپار.» حاجب ايشان را برداشت و بسراى صاحب برد و بسپرد و خود بازگشت. و ايشان همه دلتنگ از ترس آنكه چون صاحب بيايد هر يكى را چه عقوبت فرمايد.
چون صاحب از سراى فخر الدوله بسراى خويش آمد در ايشان نگريست. ساعتى بود. فرّاشى آمد، همه را برداشت و در حجرهاى برد چون بهشتى آراسته و فرشهاى مرتفع افكنده و دستها نهاده، گفت «برويد و هر كجا خواهيد بنشينيد.» ايشان برفتند و بر آن مطرحها نشستند. شربت آوردند. چون شربت بخوردند خوان آوردند و نان بخوردند و دست بشستند. شراب آوردند و مجلس نهادند و مطربان سماع بركشيدند و ايشان دست بشراب بردند و بيرون از سه فرّاش كه خدمت ايشان مىكردند هيچ كس را در اين حجره راه نبود و كس ندانست كه حال ايشان بر چه جملت است و همه شهر مرد و زن غم ايشان مىخوردند و زن و فرزند ايشان مىگريستند.
٢٥- چون دورى سه چهار[١] بگشت حاجبى از آن صاحب درآمد و گفت[٢] «صاحب مىگويد دانيد كه خانه من زندان را نشايد. شما امروز و امشب مهمان منيد و اگر با شما زشتى خواستندى كرد شما را بخانه من نفرستادندى.» چون صاحب از ديوان بخانه آمد در ترتيب و ساختن شغل ايشان مشغول گشت.
[١] - دورى سجهارN : روزى دو سهK : روز لختىP : روز ديگرC
[٢] - حاجبى از آن صاحب درآمد و گفتK : صاحبى از ان صاحب درآمد گفتP : صاحب خاص درآمد و سلام كرد و گفتN -:C