سير الملوك (سياست نامه) - خواجه نظام الملک توسي - الصفحة ١١٤
بستان و هر استاديى كه بدانى در اين بجاى آور.» گفت «سپاس دارم. دل فارغ دار.» درستى بسنگ دينارى بوى داد و گفت «زود مىبايد.» گفت «فردا نماز ديگر بيا و ببر.» ديگر روز بوعده رفت. مقرمه پيش وى نهاد چنانكه او بجاى نياورد كه كجا دريده بوده است. فراش شادمانه شد و بسراى برد و در روى نهالى كشيد.
١٧- چون محمود از شكار بازآمد نيمروزى در خيشخانه شد تا بخسپد.
نگاه كرد، مقرمه درست ديد. گفت «اين فراش را بخوانيد.» چون فراش بيامد گفت «اين مقرمه دريده بود. كى درست كرد؟» گفت «اى خداوند هرگز ندريده بود، دروغ مىگويند.» گفت «اى احمق مترس كه من دريده بودم.
مرا در اين مقصوديست. راست بگو كه اين رفو كى كرده است كه بغايت نيك كرده است؟» گفت «اى خداوند فلان رفوگر.» گفت «هم اكنون خواهم كه اين رفوگر را پيش من آرى و بگويى كه «ترا سلطان مىخواند.» مبادا كه انديشهمند شود، بگوى كه «در سراى شغلكى دارند با تو، رنجه شو.» چون در سراى آمد پيش من آرش.» فراش دويد و رفوگر را پيش محمود آورد. رفوگر كه سلطان را بديد تنها نشسته بترسيد. سلطان را كه چشم بر او افتاد گفت «بيا استاد.» و پس او را گفت «اين مقرمه تو رفو كردهاى؟» گفت «آرى.» گفت «سخت استادانه كردهاى.» گفت «بدولت خداوند نيك آمده است.» گفت «در اين شهر هيچ كس از تو استادتر هست؟» گفت «نى.» گفت «از تو سخنى پرسم. راست بگوى.» گفت «با پادشاهان]٤٥ a[ هيچ بهتر از راستى نيست.» گفت «تو در اين شش هفت سال هيچ كيسه ديباى سبز رفو كردهاى بخانه محتشمى؟» گفت «كردم.» گفت «كجا؟» گفت «بخانه قاضى شهر و دو دينار مزد آن مرا بداد.» گفت «اگر