سير الملوك (سياست نامه) - خواجه نظام الملک توسي - الصفحة ٦٩
دهم.» وكيل همى گفت «تو هنوز امير ما را نمىشناسى. از همه اركان دولت هيچ كس پاك معاملهتر از امير نباشد.» مرد گفت «فرمان امير راست. اين قدر كه مرا هست دريغ نيست.» آن زر بدو داد و قباله بستد.
١٢- چون حاله فراز آمد بده روز پستر مرد بسلام امير شد و بزبان هيچ تقاضا نكرد، با خود گفت «چون امير مرا بيند داند كه بتقاضاى زر آمدهام.» و همچنين مىآمد تا دو ماه از حاله بگذشت و زيادت از ده بار امير را بديد.
و امير هيچ در آن راه نشد كه «بتقاضا مىآيد يا مرا چيزى بوى بايد داد.» چون مرد بديد كه امير تن همى زند قصهاى نبشت و بدست امير داد كه «مرا بدان محقّر[١] زر حاجت است و از وعده دو ماه گذشت. اگر صواب بيند اشارت بوكيل فرمايد تا زر بخادم تسليم كند.» امير گفت «تو پندارى كه من از كار تو غافلم. دلمشغول مدار و روزى چند صبر كن كه من در تدبير زر توام. مهر كرده بدست معتمدى از آن خويش بتو فرستم.» اين مرد دو ماه ديگر صبر كرد و اثر زر نديد. ديگرباره بسراى امير شد و قصهاى ديگر بداد و بزبان گفت. امير هم عشوهاى چند بداد و مرد هردو سه روز بتقاضا مىرفت و هيچ سود نمىداشت و از حاله هشت ماه بگذشت.
١٣- مرد درماند. مردمان شهر بشفيع انگيخت و بقاضى شد و او را بحكم شرع خواند و هيچ بزرگى نماند كه از بهر وى با امير سخن نگفت و شفاعت نكرد و سود نداشت. و از در قاضى پنجاه كس آورد و او را بشرع نمىتوانست بردن و نه آنچه محتشمان مىگفتند مىشنيد تا از حاله سالى و نيم بگذشت.
مرد عاجز شد و بدان راضى گشت كه سود بگذارد و از مايه صد دينار كمتر بستاند. هيچ فايده نداشت. اميد از همه مهتران ببريد و از دويدن سير گشت.
[١] - محقرP : قدرCM -:A