سير الملوك (سياست نامه) - خواجه نظام الملک توسي - الصفحة ١٥١
او و آن ما كردهاند و خداوند من از بس نيكعهدى كه مىبرزد و جانب ايشان نگاه مىدارد ترسم كه خويشتن را و ما را در هلاك افكند. اين كار جز بشمشير برنيايد و تا ما خاموش مىباشيم از دنباله ما بازنگردند. و خداى تعالى يار آن كس باشد كه بر او ستم كنند و اينها همه ظالماند و ما مظلوم.» روى سوى غلامان كرد كه در خيل او بودند و گفت «اين كارى است كه ما را افتاده است.
اگر اينها دست يابند بر ما يكى را زنده نگذارند. من امروز دستى با اينها بزنم تا چه ديدار آيد. اگر خداوند ما پسندد و اگر نپسندد هرچه بادا باد.» اين بگفت و با سيصد سوار غلام خويش بر طلايه زد و در وقت ايشان را بشكست و در لشكرگاه ايشان افتاد. تا ايشان در سلاح شدند و بر پشت اسب نشستند زيادت از هزار مرد بر زمين زد و سبك بازگشت و بسر تنگ آمد.
١٤- و خبر بالپتگين بردند كه سبكتگين چنين كارى كرد و خلقى را از ايشان بكشت. الپتگين سبكتگين را بخواند و گفت «چرا شتابزدگى كردى؟
صبر بايست كرد.» گفت «اى خداوند صبر چند كنيم؟ طاقت ما برسيد، ما را از بهر جان مىبايد كوشيد. و اين كار بصبر بر نخواهد آمد الا بشمشير. تا جان داريم از بهر جان خداوند مىزنيم]٨٦ b[ تا چه ديدار آيد.» الپتگين گفت «اكنون كه شورانيديد به از اين تدبير ايشان بر دست بايد گرفت. بگوييد تا خيمهها بيو كنند و بارها دربندند و چون نماز خفتن بكنند كوچ كنند و بار و بنه از تنگه بيرون برند. و طغان بايد كه با هزار غلام پوشيده بر دست راست در فلان دره شود و تو با هزار غلام بر دست چپ در فلان دره شو و من با هزار سوار با بنه از تنگه بيرون شوم و بر صحرا بايستم. چون ايشان ديگر روز بر سر تنگه كسى نبينند گويند كه «الپتگين گريخت.» بيكبار برنشينند و از پس ما تازند و در تنگه آيند. چون نيمى بيشتر از تنگه بيرون آمدند مرا ببينند در صحرا