سير الملوك (سياست نامه) - خواجه نظام الملک توسي - الصفحة ٧٣
كه بر چه حالم. دست پيش كردم و ترازو را برداشتم و صد دينار برسختم و پيش پير نهادم. درزى گفت «اين چيست؟» گفتم «من بدان رضا دادم كه از سرمايه صد دينار كمتر بازستانم. اكنون از بركات سخن تو زر تمام بمن خواهد رسيد. اين صد دينار حق سعى تو است و بطوع خويش بتو بخشيدم.» پيرمرد وى ترش كرد و گره بر ابرو افكند[١] و گفت «اكنون برآسايم كه بسخنى كه بگفتم دل مسلمانى از غم و رنج خلاص يافت كه اگر يك حبّه از زر تو بر خود حلال كنم بر تو ظالمتر از اين ترك باشم. برخيز و با اين زر كه يافتى بسلامت برو و فردا اگر اين دويست دينار باقى بتو نرساند مرا معلوم كن و بعد از اين بوقت معاملت بايد كه حريف خويش را بشناسى.» چون بسيار جهد كردم و چيزى از من نپذيرفت برخاستم و از پيش او شادمان بيرون آمدم و بخانه خويش رفتم و آن شب فارغدل بخفتم.
١٧- ديگر روز در خانه نشسته بودم. چاشتگاهى فراخ كس امير بطلب من آمد و گفت «امير مىگويد كه يك لحظه بسراى من رنجه باش.» رفتم بسراى امير، چون پيش وى رفتم برخاست و مرا بجايى نيكو بنشاند و وكيلان خويش را دشنام داد كه «تقصير ايشان كردند و من پيوسته بشغل و خدمت پادشاه مشغول بودم.» پس خزانهدار را گفت «كيسه زر و ترازو بياور» و دويست دينار برسخت و بدست من نهاد، خدمت كردم و برخاستم تا بروم. گفت «زمانى بنشين.» خوان آوردند. چون طعام بخورديم و دست بشستيم امير چيزى در گوش خادمى گفت.
خادم برفت و در حال بازآمد و خلعت آورد. امير گفت «درپوشان.» جبهاى گرانمايه در من پوشانيدند و دستارى قصب بر سر من بستند. پس امير مرا گفت «بدل پاك از من خشنود گشتى؟» گفتم «آرى.» گفت «قباله من بازده و همين
[١] - كره بر ابرو افكندB : كره بر وى افكندC : كره برفروختAM -:P