سير الملوك (سياست نامه) - خواجه نظام الملک توسي - الصفحة ١٨٥
كرد، سيّاف سبك شمشير بزد و سر برنا را بيك زخم بينداخت. و تنى چند را كه بهر جرمى گرفته بودند بزندان فرستاد تا درستى ايشان بكنند و برخاست و بحجره درون شد و مردمان بپراكندند. و اين چاكر پيش نديم آمد و هرچه ديده بود بازگفت.
٧- و ديگر روز پگاه برخاست و بسراى امير حرس دو موى شد و بنشست و مردمان و عوانان يك يك مىآمدند تا سراى پر شد. چون آفتاب برآمد و بلند گشت آنگاه اين امير حرس از حجره بيرون آمد و بار داد، گره در ابرو افكنده و چشمها خمارآلود، گويى همه شب فريشته كشتستى ٥٩ و عوانان در پيش او]١٨ a[ افتادند[١]. و هركه او را سلام گفتى عليك نگفتى و اگر گفتى چنان گفتى كه گويى با آن كس بخشم استى. زمانى بود. پرسيد كه «هيچ كس را آوردهاند؟» گفتند[٢] «برنايى دوش مست گرفتهاند چنانكه هيچ عقل نداشت.» گفت «بياريدش.» برفتند و آوردندش. چون چشمش بر برنا افتاد گفت «اين است؟» گفتند «آرى.» گفت «من دير است تا اين را مىجويم. اين حرامزادهايست از بن مفسدى شريرى شبروى معربدى خداناترسى فتنهانگيزى كه در همه بغداد مثلش نيست. اين را نه حد مىبايد زد كه گردنش مىبايد زدن و از وى هيچ كارى نيايد مگر شب و روز دم فرزند مردمان گرفته باشد، گه پسران را زشتنام كند و گه زنان را بدنام كند و هيچ روزى نيست كه ده تن از اين پيش من بگله نيايند و من از چندين گاه اين را مىطلبم.» چندان از اين معنى بگفت كه اين برنا مىخواست كه گردن او بزدندى تا از جفا گفتن او برستى. پس بفرمود تا تازيانهاى چند نيك بيارند و گفت «فروگيريدش و بر سر و پايش نشينيد و چهل تازيانهاش بزنيد چنانكه زمين بدندان بگيرد.» چون حد بزدندش خواستند كه او را بزندان
[١] - افتادندN : ايستادهPC
[٢] - كفتندPC : كفتN