سير الملوك (سياست نامه) - خواجه نظام الملک توسي - الصفحة ١٨٤
گفت «اى امير هيچ كس مرا بر اين نداشته است. گناهكارم. حكم خداى بر من بران.»
٦- امير حرس چون دانست كه از قول خويش بازنمىگردد و آن تلقين سود نمىدارد و تن كشتن را نهاده است برنا را گفت «چنين است كه تو مىگويى؟» گفت «چنين است.» گفت «حكم خداى بر تو برانم؟» گفت «بران.» پس روى بمردمان كرد و گفت «شما هرگز مردى برناى خداىترس مسلمان عاقبتبين چنين كه اين برنا است ديدهايد؟ من بارى نديدهام. نور نيكبختى و مسلمانى و نشان حلالزادگى از او همچنان همى تابد كه روشنى از آفتاب. او از بيم خداى اقرار مىكند و مىداند كه مىبايد مردن. آن دوستتر مىدارد كه پاك و شهيد بنزديك خداى عزّ و جلّ رود.]٠٨ b[ ميان او و ميان بهشت با حور و قصور قدمى مانده است. اينك مردم بختيار آمرزيده و بهشتى چنين باشد.» پس برنا را گفت «برو، سر و تن بشوى و بيا و دو ركعت نماز بگزار و كردارها از خداى عز و جل بخواه و توبه كن و استغفار بگوى تا حكم خداى بر تو برانم.» برنا برفت و غسل كرد و بازآمد و مصلّى فرمود افكندن تا دو ركعت نماز كرد و توبه و استغفار بگفت و پيش آمد و بايستاد. امير حرس گفت «گويى مىبينم كه هم اكنون اين برنا مصطفى را صلّى اللّه عليه خواهد ديدن در بهشت و با شهيدان خواهد نشست چون حمزه و حسن و حسين و مانند ايشان.» همچنين حديثهاى مرگ را اندر دل اين برنا چنان شيرين گردانيد كه برنا را شتاب گرفته بود كه هرچه زودتر او را بكشند. پس فرمود تا برنا را بشيرينى[١] برهنه كردند و چشمهاش ببستند و او را از اين معنى همچنان مىگفت. سيّافى استاد بيامد با شمشيرى چون قطرهاى آب و بر سر او بايستاد چنانكه برنا خبر نداشت. امير حرس ناگاه بچشم اشارت
[١] - بشيرتنىN : بخوشىC : بلطافت و شيرينىP -:K