سير الملوك (سياست نامه) - خواجه نظام الملک توسي - الصفحة ٢٤٠
بود بچشم من اگر بچشم تو[١] از آن نيكوتر نبودى ترا نبخشيدمى. گناه ترا بود كه نپذيرفتى و چون بدريا انداختم دريغ مىخورى. و ليكن چارهاى بكنم مگر باز بتو رسانم.» غلامى را گفت «برو، در زورقى نشين و چون بكنار دريا رسى بر اسپى نشين و بتاز و بسراى رو و خزينهدار را بگوى فلان صندوقچه سيمين مىخواهم. برگير و بتعجيل بيار.» و پيش از آنكه غلام را فرستاد[٢] ملاح را گفت كه «لنگرها فروهل و كشتى بر جاى فرودار[٣] تا بگويم چه بايد كردن.» ملاح همچنين كرد و ما شراب مىخورديم تا غلام دررسيد و آن صندوقچه بياورد]٦٠١ b[ و پيش ملك نهاد. ملك سر كيسهاى كه بر ميان داشت بگشاد و كليدى سيمين از كيسه برآورد و قفل سر صندوقچه باز كرد و سر صندوقچه برداشت، دست فرو كرد و ماهيى زرين برآورد و در دريا انداخت.
ماهى در زير آب شد و غوطه خورد و بقعر دريا رسيد و از چشم ناپيدا شد. يك ساعت بود. بر سر آب آمد آن انگشترى در دهان گرفته. ملك ملاحى را فرمود تا با زورقى آنجا تاخت و آن ماهى را با انگشترى بگرفت و پيش ملك آورد.
آن انگشترى از دهان ماهى بستد و پيش من انداخت. من خدمت كردم و انگشترى را برداشتم و در انگشت كردم و ملك آن ماهى را هم در آن صندوقچه نهاد و قفل برزد و كليد با كيسه نهاد.»
٤١- و انگشترى در انگشت داشت. بيرون كرد و پيش سليمان بن عبد الملك نهاد، گفت «اى خداوند آن انگشترى اين است.» سليمان برداشت و بديد و باز بدو[٤] انداخت، گفت «يادگار چنان مردى ضايع نشايد كرد.»
[١] - بجشم من اكر بجشم توP : بجشم تو اكرN : بجشم من اكر توKb
[٢] - فرستادNb :
فرستادىK : فرستدPC
[٣] - فرودارN : بدارPCKb
[٤] - باز بدوPKb :
بازوC -:N