سير الملوك (سياست نامه) - خواجه نظام الملک توسي - الصفحة ٧٠
دل در خداى عزّ و جلّ بست و بمسجد فضلومند[١] شد و چند ركعت نماز بكرد و بخداى تعالى بناليد و زارى مىكرد و مىگفت «يا رب تو فرياد رس و مرا بحق خويش بازرسان و داد من از اين بيدادگر بستان.» مگر درويشى در آن مسجد نشسته بود و آن زارى و ناله او مىشنيد. دلش بر وى بسوخت. چون او از تضرّع فارغ شد گفت «اى شيخ ترا چه رنج رسيده است كه چنين مىنالى؟ با من بگوى.» گفت «مرا حالى پيش آمده است كه با مخلوق گفتن هيچ سود نمىدارد. مگر خداى تعالى فرياد من رسد.» گفت «با من بگوى كه سببها باشد.» گفت «اى درويش خليفه مانده است كه او را نگفتهام. ديگر با همه اميران و بزرگان شهر گفتهام و بقاضى رفتهام. هيچ سود نداشت. اگر با تو بگويم چه سود دارد؟» درويش گفت «با من گفتنى است، اگر ترا سودى ندارد زيانى هم ندارد. نشنيدهاى كه حكيمان گفتهاند هركه را دردى باشد با هر كسى بايد گفتن، باشد كه درمان او از كمتر كسى پديد آيد. اگر حال خويش با من بگويى باشد كه ترا راحتى پديد آيد. پس اگر نباشد از اين حال كه در وى هستى درنمانى[٢] ١٨.» مرد با خود گفت «راست مىگويد.» پس ماجراى خويش با وى بگفت.
١٤- چون درويش بشنيد گفت «اى آزادمرد اينك رنج ترا راحت پديد آمد چون با من بگفتى. دل فارغ دار كه آنچه من با تو بگويم اگر بكنى هم امروز با زر خويش رسى.» گفت «چه كنم؟» گفت «هم اكنون بفلان محلت رو بدان مسجد كه منارهاى دارد و در پهلوى مسجد درى است و پس آن در دكانى است، پيرمردى بر آنجا نشسته است مرقعى پوشيده و كرباس همى دوزد
[١] - بمسجد فضلومندAR : بمسجدى فاضلP : بمسجدC
[٢] - از اين حال كه در وى هستى نمانىP : از اينكه هستى درنمانىK : از اين هستى بازنمانىAC :-M