سير الملوك (سياست نامه) - خواجه نظام الملک توسي - الصفحة ٢٧
خرج شود روا دارم اندى كه ترا بجان گزندى نرسد و باقى عمر بسلامت بگذرانى.»
٢٠- عمرو ليث چون اين بشنيد گفت «دانم كه مرا از اين بند هرگز خلاص نخواهد بود و مرا بسى زندگانى نمانده است و خليفه بجز از مرگ من خشنود نخواهد گشت، و ليكن تو كه اسمعيلى، معتمدى را پيش من فرست كه سخنى دارم گفتنى. چنانكه از من بشنود بتو رساند.» اين كس بازآمد و آنچه گفته بود معلوم امير اسمعيل گردانيد. در وقت معتمدى را پيش او فرستاد.
عمرو ليث معتمد را گفت «اسمعيل را]٣١ a[ بگو كه مرا نه تو شكستى بلكه ديانت و اعتقاد و سيرت نيكوى تو و ناخشنودى امير المؤمنين شكست و اين مملكت را بتازگى[١] خداى عزّ و جلّ از من بستد و بتو داد و تو بدين نعمت و نيكى ارزانيى و سزاوار اين نعمتى. و من موافقت خداى عزّ و جلّ كردم و ترا جز نيكى نخواهم و تو در اين حال ملكى نو گرفتهاى و خزانه و استظهارى ندارى. و مرا و برادرم را گنجها و دفينههاست بسيار و نسخه اين جمله با من است و من آن همه بتو ارزانى داشتم تا ترا استظهارى باشد و قوى حال گردى و آلت و عدّتسازى و خزانه[٢] آبادان كنى.» پس گنجنامه از بازو بگشاد و بدست اين معتمد داد و بامير اسمعيل فرستاد.
٢١- چون معتمد بيامد و آنچه شنوده بود بازگفت و گنجنامه پيش امير بنهاد، امير اسمعيل روى سوى بزرگان كرد و گفت «اين عمرو ليث از بس زيركى كه هست مىخواهد كه از سر زيركان بيرون جهد و زيركان را در دام آرد و گرفتار بلاى جاودان گرداند.» آن گنجنامه را برداشت و پيش همان معتمد انداخت و گفت «اين گنجنامه را بدو بازبر و او را بگوى كه از بس جلدى كه در تست
[١] - راكه سازكىPC -:N
[٢] - خزانهP : خزانه را بدانC : بخزانهN