سير الملوك (سياست نامه) - خواجه نظام الملک توسي - الصفحة ٢٦٨
موبد هرچه از آتش پرسيد جواب نيافت. پس مزدك آتش را گفت «ميان ما حكمى بكن و بر راستى من گواهى ده.» از ميان آتش آواز آمد كه «من از دى باز ضعيف شدهام. نخست مرا از دل و جگر قباد زور دهيد تا پس بگويم كه شما را چه مىبايد كرد و مزدك راهنمايست شما را براحتهاى جاودانى.» پس مزدك گفت «آتش را زور دهيد.» آن دو شمشير كشيده آهنگ قباد كردند.
موبد نوشيروان را گفت «درياب.» نوشيروان با آن ده مرد شمشير بركشيدند و پيش آن دو كس بازشدند و نگذاشتند كه تيغ بر قباد زنند[١]. و مزدك همى گفت «آتش بفرمان يزدان همى گويد.» و مردم دو گروه شدند، گروهى گفتند «قباد را كشته يا زنده بر آتش افكنيم» و گروهى گفتند «در اين تأمّل بايد كرد تا نكوتر بنگريم.» و آخر آن روز بازگشتند و قباد مىگفت «مگر از من گناهى آمده است كه آتش زور از من مىخواهد. من بآتش اين جهان سوخته گردم دوستتر دارم كه بآتش آن جهان.»
١٥- ديگر بار موبد با قباد خلوت كرد و از موبدان و پادشاهان گذشته سخن گفت و از هركيشى دليل آورد و بحجّت نمود كه «مزدك نه پيغامبر است]٩١١ b[ و دشمن خاندان ملوك است، دليل بر آنكه اول قصد بكشتن نوشيروان كرد. چون ظفر نيافت بر او قصد هلاك تو كرد. و چه دل در آن بستهاى كه از آتش آواز مىآيد؟ آتش هرگز كى سخن گفت تا اكنون گويد؟ من چاره كنم تا اين نيرنگ را بگشايم و ملك را معلوم گردانم كه آتش سخن مىگويد يا كسى ديگر.» و ملك را چنان كرد كه از كرده پشيمان شد و ليكن ملك را گفت «نوشيروان را كوچك مپندار كه او بر همه جهان فرمان دهد و هرچه راى او بيند از آن مگذر اگر خواهى كه پادشاهى در خانه تو بماند. و نهان دل
[١] - زنندPK : نهندC : زندN