سير الملوك (سياست نامه) - خواجه نظام الملک توسي - الصفحة ٢٦٩
با مزدك هيچ پيدا مكن.»
١٦- پس موبد نوشيروان را گفت «جهد آن بايد كرد مگر يكى را از خدمتكاران نزديك از آن مزدك بدست آرى و او را بمال فريفته كنى تا احوال آتش مگر ما را معلوم گرداند تا بيكبارگى شك از دل پدرت برگيرم.» نوشيروان كسى را بدست آورد تا او با يكى از چاكران مزدك دوستى گرفت و او را بچارهاى نزديك نوشيروان آورد. نوشيروان او را بخلوت بنشاند و هزار دينار پيش او نهاد و گفت «از تو سخنى پرسم. اگر راست بگويى وقت را اين هزار دينار بتو بخشم و از نزديكان خويش گردانم و بدرجهاى بلند برسانم. و اگر راست نگويى هم اكنون سرت از تنه برگيرم.» مرد بترسيد، گفت «اگر راست بگويم اين كه گفتى وفا كنى؟» گفت «بكنم و بيشتر از اين.» گفت «بگويم.» نوشيروان گفت «بگوى تا مزدك چه حيله كرده است كه آتش با او سخن مىگويد؟» مرد گفت[١] «اگر راست بگويم مرا و اين راز مرا نگاه توانى داشت؟» گفت «توانم.» گفت «بدان كه بنزديك آتشكده پارهاى زمين است و او آن را بخريده است و چهارديوارى بلند گرد آن دركشيده است و در آنجا نقبى گرفته تا زير آتش كه در آتشكده است و سوراخكى سخت كوچك ميان آتش بريده است. هر وقت شاگردى را در آنجا فرستد و او را بياموزد كه «زير آتش رو و دهان بدين سوراخ نه و چنين و چنين بگوى.]٠٢١ a[ هركه بشنود پندارد كه آتش سخن مىگويد.» نوشيروان كه اين سخن از وى بشنود دانست كه راست
[١] - اكر راست بكويم اينكه كفتى وفا كنى گفت بكنم و بيشتر از اين كفت بكويم نوشيروان كفت بكوى تا مزدك چه حيله كرده است كه آتش با او سخن ميكويد مرد كفتL : اكر چيزى برسى كه دانم راست بكويم كه با پادشاهان بجز از راست كفتن نشايد و اكر ندانم حاكم خداوند است نوشيروان گفت مىخواهم كه احوال آتش و سخن ان با من راست بكويى كه يكى از نزديكان شما بمن كفته است كه اين احوال فلانى مىداند يعنى او مرد كفت:NPK -:C