سير الملوك (سياست نامه) - خواجه نظام الملک توسي - الصفحة ٣٥٠
آفتاب نيزه بالايى برآيد»: ص ٢١٩ س ١٧ «تا آفتاب يك نيزه بالا برآيد»)
كلمه نيزه در مثل «آب كه از سرگذشت خواه يك نيزه خواه ده نيزه» معروف است.
ولى در بعضى متون قديمى كلمات نيزه و تير ديده مىشوند كه جزو يك عبارتى هستند كه براى گرفتن اندازه ارتفاع آفتاب و تعريف ساعات روز بكار مىرفته است.
تير انداختن: سقط گفتن، تير افكندن ١٤٠/ ٥: ١٦٠/ ٤
تيمار داشت: نگهدارى ٢٠٥/ ٧
بجاى آوردن: بفراست فهميدن ٩٩/ ٩: ١١٣/ ١٨: ١١٤/ ٣
(گلستان باب ١ حكايت ٢: تاريخ بيهقى ص ٦٢ س ١٥: كيمياى سعادت ص ٢٧ س ٢٣ «بعضى از علما بخاطر خويش بجاى آرد بىتعلم»)
جاندارى: نگهبانى ١٢٠/ ١٣
جبايت: گرفتن ماليات ٢٥٢/ ٢٥ (a)
جعل: پارنج، پاى مزد ١٠٠/ ٥
جمله كردن: جمع كردن ١٣٣/ ٨: ١٣٤/ ٦: ٣٢٥/ ٧
جوآميز: (نان) آميخته بجو ٤٦/ ٨
چشمزدگى: اثر چشم بد ٢٥٤/ ١١
(تاريخ سيستان ص يز)
چنان دانستن: (اشتباها) خيال كردن ٤٥/ ٢٠: ١٧٩/ ٤: ٢١٤/ ٣ «چنان پندارد»: ٢٩٧/ ١٨: (٤٩/ ٥ «چنان نمايى»)
(نزهتنامه زير عنوان گفتار «چنان دانند كه آن نشانى ديگر است و آن خود همان است»: زير عنوان روباه «پاى از هم باز- فكند تا مرغان چنان دانند كه او مرده است»)
چند: باندازه ٩٠/ ٢١ «چند نيم فرسنگ» ١١٣/ ٦ «چند يك گزى»
١١٣/ ٩ «چند يك گز»
١٩٤/ ٣ «چند شهرى حصين.»
(چهار مقاله ص ٢١ س ٢ «هژده دانه مرواريد بركشيد هر يكى چند بيضه عصفورى»
تاريخ برامكه ص ٢٢ س ٣ «پارهاى بخور چند بيضهاى»
حدود العالم ص ١٩٢ س ٤ بند ٤٩ «چند كبكى»
كيمياى سعادت ص ١٩٢ س ١٢ «آنگاه چند دو گز پيشتر شود»:
تاريخ بيهقى ص ٤٨٩ س ١٤: تاريخ سيستان ص يز:
Lazard
لازار س ٢٤١ بند ٢٦٨)
با اينكه در اين متن كلمه «چند» در بعضى موارد با كسره اضافه چاپ شده حقيقة نبايد آن را با اضافه خواند. چند بمعنى «باندازه» محتمل نيست كه با چون بمعنى «بشكل» كه هيچ اضافه ندارد در اين حيث فرق داشته باشد.
حاله: موعد، محل ٦٩/ ١٥ و بارها تا آخر حكايت
شايد درست باشد اين واژه را با تشديد لام خواند از فعل عربى «رحل» يعنى سررسيدن.
حشر: مدد، قوه امدادى ٢٧٦/ ١٢: ٢٨٠/ ١٧ (راحة الصدور ص ٤٩٨: معزى ص ٢١٧ بيت ٥٢٢٦:
|
بمدد يا بحشر هيچ نيازش نبود |
كه سعادت مددش باشد و اقبال حشر») |
|
حظيره: محل محصور، مدفن ١٥/ ١٢ (سفرنامه ص ٢٣ س ٧، ١٩:
تاريخ بيهقى ٢٠٥ س ٢)
حقيقت: تحقيق، اثبات ٥٠/ ١٤:
١٧٩/ ١٣ «بىحقيقتى و درستيى»