سير الملوك (سياست نامه) - خواجه نظام الملک توسي - الصفحة ٢٦
باشد او را از قوت چاره نيست. تدبير چيزى خوردنى كن كه مرا گرسنه است.» فرّاش يك منى گوشت بدست آورد و تابهاى آهنين از لشكريان عاريت خواست و بهر جانب بدويد، لختى سرگين خشك از دشت برچيد و كلوخى دو سه بر هم نهاد و تابه بر سر نهاد تا قليه كند. و چون گوشت در تابه كرد مگر بطلب پارهاى نمك شد. و روز بآخر آمده بود. سگى بيامد و سر در تابه كرد تا استخوان[١] بردارد. دهانش بسوخت. سگ سر برآورد. حلقه تابه در گردنش افتاد و از سوزش آتش بتك خاست و تابه را ببرد. عمرو ليث چون چنان ديد روى سوى لشكريان و نگهبانان كرد و گفت «عبرت گيريد كه من آن مردم كه بامدادان مطبخ من چهارصد شتر مىكشيد، شبانگاه]٢١ b[ سگى برداشته است و مىبرد.» و ديگر گفت «أصبحت أميرا و أمسيت أسيرا.» معنى چنان باشد كه بامداد اميرى بودم و شبانگاه اسيرىام. و اين حال هم يكى از عجايبهاى جهانيان است.
١٩- و از اين حال عجبتر هم در معنى امير اسمعيل و عمرو ليث آن است كه چون عمرو ليث گرفتار شد امير اسمعيل روى سوى بزرگان كرد و گفت «اين نصرت مرا خداى عزّ و جلّ داد و هيچ كس را بدين نعمت بر من منّت نيست جز خداى را عزّ اسمه.» پس گفت «بدانيد كه اين عمرو ليث مردى بزرگ- همت و بزرگ عطا بود و با آلت و عدّت و رأى و تدبير، و بيدار در كارها و فراخ نان و نمك و حقشناس. مرا رأى چنان است كه بكوشم تا او را بجان گزندى نباشد و از اين بند[٢] خلاص يابد.» بزرگان گفتند «رأى امير صوابتر.
هرچه مصلحت باشد مىفرمايد.» پس كس فرستاد بعمرو ليث كه «هيچ دلمشغول مدار كه من در آن تدبيرام كه جان ترا از خليفه بخواهم و اگر همه خزينه من
[١] - استخانN : استخوانىP : پاره گوشتC
[٢] - بندNP -:C